۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

بیراهه رو

جهان بر مدارِ زمان حرکت می کند
من بر مدارِ تو.
من مسافری هستم با چمدانی کوچک
گمشده در قطارِ تو.


Photo by Thy Mournia
نامه هایم را بسوزان!
شاید خانه ام را دود گرفت
و تصویرِ برجا مانده ات
از دیده پنهان شد ،
شاید دلتنگی راهِ رفتن را پیدا کرد
و در دلِ شب
نوزادی به نام امید زاده شد.
عاشقانه ام را باور نکن!
که پایانِ این سفر گمراهی ست.
و من خوب می دانم
نوشتن از تو
خودخواهی ست.


لبخند را فراموش کرده ام
و اندوه را
و ترانۀ مشترکمان را
که هنوز در فضایِ اتاق می پیچد
«این منم که گم شده ام
یا تویی که پیدا نمی شوی؟»*
این منم که سرد شده ام
یا تویی که شیدا نمی شوی؟
یا تویی که حتی در عمیق ترینِ نوشته هایم
به همین سادگی به نظر می آیی؟
- و من در یک صبحِ مه آلود
ناگهان در کنارت برخاستم
و از تو تنها پیراهنت باقی مانده بود ،
و ساعتی
که عقربه هایش از کار افتاده بودند. -
این تویی که ترکم کرده ای
یا منم که ترکت نمی کنم؟
اگر هستی چرا هستی ام ویران است؟
و چرا مجهولات ذهنم حل نمی شوند؟..
چرا آوازِ گنجشکانِ سحرگاه سکوت است؟
این تویی که خاموش شده ای
یا منم که طغیان نمی کنم؟


زندگی بن بستِ باریکی است
که از آن عبور نمی کنم
این تویی که ناپدید شده ای
یا منم که ظهور نمی کنم؟

فروردین نود و سه / آلمان


* : برگرفته از عباس معروفی عزیز 



۱۳۹۳ فروردین ۱, جمعه

بهار گمشده

- هامبورگ -
"اوّل، فروردین است
شاید هم آخر، زمستان."
خلاصه می کنم :
خانه ام را تکان دادم
نشانی اش گم شد
و بهار بی اعتنا عبور کرد.
از آن پس
دیوارها بوی باران گرفتند
و پیراهنم رنگ گذشته را 
به گمانم پاییزِ امسال هم
به درازا خواهد کشید
و فردا همان دیروزی خواهد بود
که امروز فرا می رسد،
مثل همیشه!

اوّلِ فروردین است
و چه من باشم،
چه تو نباشی،
آنچه که به ما می رسد، نمی رسد.
 چه ما باشیم،
چه آنها نباشند،
زمان تکرار می شود
و تکرار تکراری تر.

« کنارم بشین!
و با خنده ات قربانی بگیر
به تنِ سرمازده ام لباسِ بهاری بپوشان
و به آرامی با من بمیر .. »

اول فروردین نود و سه / آلمان





۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

تکیه گاه

 تکیه گاهی؟
 تکیه گاهم!
تکیه بر خود داده ام
تکیه گاهم خودم است :
«هر که با دل بنشست
گوشه ای کند و رها گشت و برفت
- ذهنِ "من" دفترِ اسرارِ قدیمی ست.
و زبان راویِ آن خاطره ها. -
سایه ام گم شد و هر کس که شنید
با خودش گفت که دیوانه پرید!
و در این ظلمتِ شب
نقطه ام از سر خط
 سر هر پیچِ تو خم محو شدم از همه سرد؛
من فنا گشت، فرار از خودِ "من"
تکیه گاهم خودِ درد.»





چهارشنبه سوری - نود و دو/آلمان



۱۳۹۲ اسفند ۲۳, جمعه

در بندِ آزادگی

دلم را مست کرده،همان زلفِ پریشانت
که پشتِ کششِ عطرِ تو پنهان است
تنم را گرم کرده، همان معجزۀ مستِ نگاهت
که در روشنی صبح گرفتی به اسارت

- و من از سادگیِ بوسۀ تو برخاستم
من در این همهمۀ وسعتِ دنیا
تو را در خواستم.-
و دگر باکی نیست، گر چُنین دیوانه ام!
من به یک عکس، به یک خاطره دل می بندم
عابران می گذرند
من فقط می خندم. 

ریشه در خاکم ولی در آسمان آواره ام
تا تو در بندِ منی
تا ابد آزاده ام
..


اسفند نود و دو - مونیخ



۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

مشاعرۀ درون-ذهنی

س: من با طبیعت بیشتر خو می گیرم، راحت تر شعر می گم و واضح تر می تونم حسّم رو منتقل کنم. هر عنصرِ طبیعی برای من نماد و مفهومِ خاصّی داره. اصلآ شعر فرزندِ طبیعته؛ مثل موسیقی، نقاشی و همۀ هنرهای دیگه..

« سرشتِ جانِ من از کوهستانی سرد زاده شده است
جایی که از ماورای ارتفاعاتِ یخ زده اش
بهمن به آغوشِ درّه می ریزد،
جایی که سیاهیِ شب 
با سپیدیِ برف می آمیزد
و طبیعت خود را از حلق می آویزد. »

ه: این سبک - تشریحِ صفاتِ انسانی با استفاده از عناصرِ طبیعت - بیش از حد رایج و قدیمیه. مخصوصأ اینکه تجسّمِ اینگونه صحنه ها با توجه به زندگیِ شهرنشینی و روزمرگی های مدرنِ ما، دیگه واقع بینانه نیست. 

« هوایِ مه آلود شهر 
چهرۀ تاریکِ مردم را در ابهام فرو می برد
دیگر هیچ نگاهی اسیر نمی گیرد
و هیچ صدایی بخاطر سپرده نمی شود.
التهابِ هوای شب
سکوتِ مرگبارِ ثانیه ها
و دلهرۀ هجومِ خاطرات
میهمانان ناخوانده ای بودند،
که به این سرای متروکه آمدند
و با "رفتن" غریبه شدند. »





م: ساده عرض می کنم این یک اختلافِ سلیقه ایه. به شعر می شه از دریچه های گوناگون نگاه کرد. هرکسی با توجه به ادبیات و تخیّل و سلیقۀ مختصِّ خودش می نویسه. اینکه حالا صحبت از کوهستانی سرد باشه، یا خیابانی خلوت،  به نوع دید و طرز تفکّرِ نویسنده بستگی داره.

« من از فراز کوه های یخی 
به تراکمِ ساکتِ شهری می نگرم
که در اعماقِ درۀ فراموشی به خواب رفته است
آنجا که مغز های سنگینِ شرقی
انبوهِ برف ها را پارو می کنند
و مهاجرانِ غربت 
مدافعانِ قسمتند؛
ساقیانِ هبوط،
یاغیانِ غریزه اند
 ناجیانِ سقوط،
اسیرانِ تعصّب. »

اسفند نود و دو - هامبورگ،آلمان











۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

تنهایی




چشمانت انتزاعی ترین تصوراتِ مرا
با ابتدایی ترین ادبیاتِ دنیا درآمیختند
و شعر، سمفونیِ داستانِ غم انگیزی است
که از روزهای بربادرفته حکایت می کند.
اکنون من مانده ام،
تنهاییِ پس از باران
و عکس های سیاه و سفیدی
 که مرورگرِ خاطراتِ تو شده اند. 
از این پس تنها سیگار به پایم خواهد سوخت
و من به همین نیز قانعم
من به همین انزوایِ ناگزیر دل بسته ام
به سردی دستانم، در تاریکیِ مبهمِ خیابان.
فکر می کنم دیگر رنگ چشمانت را از یاد برده ام
و سیاهی شب دیگر مفهومی ندارد
و  حسِّ تلفیقِ نگاه هایمان
دیگر سالیان سال است که در فراسویِ مرزهایِ خاکی 
به دستِ فراموشی سپرده شده است..

اسفند نود و دو / آلمان


«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...