که هیچکس را توان غمخواری نبود.ناگزیر به انزوا می گریختو در سکوتِ شب استتار می کرد.آنگونه نقشی به تصویر می کشید،گویی دستِ روزگار را گرفته،می دواند میان کوچه های خوشبختی.پیچ های خالی از پرسش، تهی از پاسخ.آنگونه سُرّی به جان می خریدکه هیچکس را بیانش نبود.عیان نمی کرد چهرۀ حقیقیِ عبوسش را.در خفا می گریست به حال خویش ..آنگونه مُهری به لب می زدکه هر دم نشاطش به سخن می کاست و هر دردبه باطنش رجوع می داد.خلوتش آسوده تر .."من راوی شادی ام!"می گفت و لبخند را به صُوَرِ آدمی تجویز می کرد.اعتماد به این حسِّ غریب داشت،یا درگیرِ تضادی درونی؟"خوشبختی در همین لحظه ها نهفته است."امید را به تخیّلِ جامعه ترویج می داد؛صداقت در کلمه داشت، یا دروغی بود مَصلِحَتی؟شتابزده قدم می زد؛گویی وظیفه ای بر دوش می کشد،یا هدف انتهای راه باشد.نیاز به آرامش داشت،پس چرا عبور نمی کرد؟«کنایه به هستی، به بودن؛ اشاره به مستی، به ربودن زمان از تصاویر، ایستاده فهمیدن، آسوده خندیدن ..خشم، گناه، ترس و نفرت؛ عصارۀ تجربه ای تلخ از دوران کودکی؛ گذشتن و گذشتن و گذشتن.مفهوم هر اتفاق، بی پایان ترینِ جستجوها. جنگ با تقدیر، آگاهی از نابودی.»واژگان را می آفرید، در بستر بی پناه تاریخ.شاید راهی پیدا می شدبرای گذر از جریان سنگینِ رویاها؛آزادی از بند کابوسی که هشدار می داد.مرگ یک حادثه از حافظه.حکایتش را به زمان گذشته می نوشت،گویی باور نمی کرد شرح وقایعی را که سالهاست انکار کرده بود.
بهار نود و شش / آلمان
