۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

نوروز غریب

نوروز امسال هم رنگ نوروز دو سال گذشته را دارد.اینجا نه از بوی عیدی خبری ست،نه از بوی یاس جانماز مادربزرگ.اینجا روزها هیچ حال و هوایی به خود نمی گیرند.غریب هم که باشی نه از کریستمس لذتی می بری،نه از نوروز چیزی می فهمی.فقط می شنوی که تو ایران همه مشغول خانه تکانی و چیدن سفرۀ هفت سین شده اند،فقط می شنوی که تعطیلات بهاره و سیزده بدر در راهند،فقط می شنوی صدای پای بهار را که آمده تا گرد و غبار یکنواختی را از این شهر خسته بتکاند،که بگوید بیدار شوید از این خواب زمستانی!
روزها می آیند و می روند،فصل ها جای خود را به یکدیگر می دهند و با آدم ها کاری ندارند.حتی بهار نیز اینجا رنگ و بوی بهارهای ایران را ندارد.هرجای دنیا هم که باشیم هیچ جا مثل وطن نمی تواند آن شور و شوق بهار را به ما هدیه کند.نمی خواستم این نوشته هم بوی غم به خود گیرد اما حتی نوروز هم اینجا بوی دلتنگی می دهد،مانند اشک های پدربزرگم که از فراسوی مرزها چشم به انتظار دیدار نوه هایش را دارد.امسال هیچ آرزوی بزرگی ندارم،شاید هم هیچ آرزویی ندارم.غیر از سلامتی پدر و مادرم و همۀ کسانی که دوستشان دارم،غیر از شفای بیمارانی که این روزها چشم به دعای من و تو دوخته اند،شاید تنها و بزرگترین آرزویم این باشد که یک بار،تنها یک بار دیگر نوروز را در ایران و در کنار عزیزانم جشن بگیرم.
سال نو مبارک!

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

مهاجر



"فردی که مهاجرت می کند همیشه مهاجر خواهد بود؛ او هیچ وقت به طور کامل به دنیای جدیدش تعلق نخواهد داشت و به همین شکل هرگز تعلق خود را به دنیای کهن خود به آن شکلی که وجود داشت دوباره به دست نخواهد آورد! او تجاربی را از دست داده که اگر در محیط قدیمی به زندگانی ادامه می داد آن را کسب می کرد و تجاربی را در زندگی جدیدش بدست آورده که اگر مهاجرت نمی کرد آن ها را بدست نمی آورد؛
یک مهاجر هر زمان سخنی بر لب بیاورد همیشه محکوم به بیگانه بودن است.
بازگشت به وطن در حقیقت یک مهاجرت دوباره است و ترک سرزمین منتخب که نسبت به آن علاقه ای وجود دارد حسرت گذشته را دوباره به همراه خواهد داشت، همان حسی که در آغاز مهاجرت بوجود آمد."

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...