نوروز امسال هم رنگ نوروز دو سال گذشته را دارد.اینجا نه از بوی عیدی خبری ست،نه از بوی یاس جانماز مادربزرگ.اینجا روزها هیچ حال و هوایی به خود نمی گیرند.غریب هم که باشی نه از کریستمس لذتی می بری،نه از نوروز چیزی می فهمی.فقط می شنوی که تو ایران همه مشغول خانه تکانی و چیدن سفرۀ هفت سین شده اند،فقط می شنوی که تعطیلات بهاره و سیزده بدر در راهند،فقط می شنوی صدای پای بهار را که آمده تا گرد و غبار یکنواختی را از این شهر خسته بتکاند،که بگوید بیدار شوید از این خواب زمستانی!
روزها می آیند و می روند،فصل ها جای خود را به یکدیگر می دهند و با آدم ها کاری ندارند.حتی بهار نیز اینجا رنگ و بوی بهارهای ایران را ندارد.هرجای دنیا هم که باشیم هیچ جا مثل وطن نمی تواند آن شور و شوق بهار را به ما هدیه کند.نمی خواستم این نوشته هم بوی غم به خود گیرد اما حتی نوروز هم اینجا بوی دلتنگی می دهد،مانند اشک های پدربزرگم که از فراسوی مرزها چشم به انتظار دیدار نوه هایش را دارد.امسال هیچ آرزوی بزرگی ندارم،شاید هم هیچ آرزویی ندارم.غیر از سلامتی پدر و مادرم و همۀ کسانی که دوستشان دارم،غیر از شفای بیمارانی که این روزها چشم به دعای من و تو دوخته اند،شاید تنها و بزرگترین آرزویم این باشد که یک بار،تنها یک بار دیگر نوروز را در ایران و در کنار عزیزانم جشن بگیرم.
روزها می آیند و می روند،فصل ها جای خود را به یکدیگر می دهند و با آدم ها کاری ندارند.حتی بهار نیز اینجا رنگ و بوی بهارهای ایران را ندارد.هرجای دنیا هم که باشیم هیچ جا مثل وطن نمی تواند آن شور و شوق بهار را به ما هدیه کند.نمی خواستم این نوشته هم بوی غم به خود گیرد اما حتی نوروز هم اینجا بوی دلتنگی می دهد،مانند اشک های پدربزرگم که از فراسوی مرزها چشم به انتظار دیدار نوه هایش را دارد.امسال هیچ آرزوی بزرگی ندارم،شاید هم هیچ آرزویی ندارم.غیر از سلامتی پدر و مادرم و همۀ کسانی که دوستشان دارم،غیر از شفای بیمارانی که این روزها چشم به دعای من و تو دوخته اند،شاید تنها و بزرگترین آرزویم این باشد که یک بار،تنها یک بار دیگر نوروز را در ایران و در کنار عزیزانم جشن بگیرم.
سال نو مبارک!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر