۱۳۹۵ شهریور ۱۷, چهارشنبه

منظومه


نه من آن باد خزانم که هر سو بروم
نه تو آن برف زمستان که یکرنگ باشی
به سرم هرچه که آید، من آن ساده دلم
نظری نیست اگر در پی نیرنگ باشی
به دلم شعله فکندی، منم آن آب روان
بزدایم گنهانت، گرچه دل سنگ باشی
من سرباز که از مکتب عشق می آیم
تو یزیدی چه بسا فاتح این جنگ باشی
به گمانم که دگر خاطر من یاد تو را
به فنا داد، مبادا که تو در چنگ باشی
من از این خانه گذشتم، تو آسوده بخواب
روم از دیده که گهگاهی تو دلتنگ باشی
..

تابستان نود و پنج / ایران

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...