انتشار با یک سال تاخیر:
حس می کنم تب تمام بدنم را فرا گرفته، سرتاسر وجودم، حتی اختیار افکارم را.
آنچه در آینه می بینم تنها زیباگریست فریبنده که سالها به حال من گریست و من حتی از وجودش آگاه نبودم.
دردی که به جان می کشم خط سفیدی ست بر دفتر خاطرات زمستان. و افسوس که دی ماه امسال اعتصاب سپیدپوستان آسمان است.
شب را دوست می دارم!
و می دانم که شب آخر سیاهی نیست.
آنچه در خود می بینم موجود قدرتمندی ست که بر روانم پنجه انداخته و مرا به دیوار می کوبد. و غمگین ترین قسمت این حکایت این است که او از رنج من لذت می برد. من او را شکست خواهم داد، می دانم! من می دانم که درد انسان را متحول می سازد. و حتی این واژگان حاصل تحول ذهنی ناشی از تبی هستند که به من انگیزه نوشتن می دهد، همان هیولای داغ درونی. صدای همهمه باد را می شنوم که در آن سوی پنجره ها بر روی خطوط سرد سحرگاهی رژه می رود. و پادشاهی زمستان در غیاب روشنایی.
چه غریبانه ظلم از دل ظلمت زاده شد؛ براستی که تاریکی همیشه سمبل ستمگری نیست. و من آرامش را از شب آموخته ام.
صبر را،
امید را،
سادگی را.
به گمانم این سردردهای متدوام تنها خیالات ذهن منند. از دل شب. یا تظاهر به خوب بودن تا سحری دیگر که ظهورش را به چشم می بینم.
و من به دختری فکر می کنم، با موهای بلند و لباس مشکی ساده ای..
که سحر نام دارد و از دل شب زاده می شود.
زیبا نیست؟!
این چیرگی طبیعت بر انسان، این شگفتی بی حد و وصف از پدیده هایی که ما را در خود احاطه می کنند؟
نمی دانم هذیان می گویم یا هذیان مرا دربرگرفته؟
هذذ یااااان؟
از یاد و برباد می روم.
ادیان از عصیانگری بیزارند اما خود زاده عصیانند. و شب مذهبِ من است. عصیان تاریکی علیه نور. ماه علیه خورشید. تب، علیه زمستان..
دی نود و پنج
جایی درهمین نزدیکی