۱۳۹۵ بهمن ۷, پنجشنبه

دوباهم


 می توان فارق از آنچه که چشم می نگرد
فارق از آنچه که گوش می شنود
یا دست لمس می کند
با جهان سخن گفت
می توان هر روز صبح
دریچۀ عظیمی را گشود
که مملو از رازهای خارق العادۀ هستی ست.
ما باید با زندگی مهربان تر باشیم
و جستجو کار ما باشد، روی صحنۀ تئاتر زمان

«و آنگاه که یخ همه جا را فرا گرفت
و درختان از سرما
بر پیکر آرام زمین جان دادند
بدانیم که در فراسوی تصورات
روح جاریست
نفس می کشد،
 آب می نوشد،
 گریه می کند ..»

و چیست این تن
وقتی ذهن فرمانروایِ تاریکی ست؟
بدانیم که مرگ
ضرورت زندگانی ست
و نرنجیم
اگر قصه ای به پایان رسید
که هر پایانی را آغازیست
                جایی دور،
                در همین نزدیکی
                             باری زود
                                                               شاید قرن ها بعد ..





۱۳۹۵ دی ۱۶, پنجشنبه

عصیان تاریکی

انتشار با یک سال تاخیر:
حس می کنم تب تمام بدنم را فرا گرفته، سرتاسر وجودم، حتی اختیار افکارم را.
آنچه در آینه می بینم تنها زیباگریست فریبنده که سالها به حال من گریست و من حتی از وجودش آگاه نبودم.
 دردی که به جان می کشم خط سفیدی ست بر دفتر خاطرات زمستان. و افسوس که دی ماه امسال اعتصاب سپیدپوستان آسمان است.
 شب را دوست می دارم!
 و می دانم که شب آخر سیاهی نیست. 
آنچه در خود می بینم موجود قدرتمندی ست که بر روانم پنجه انداخته و مرا به دیوار می کوبد. و غمگین ترین قسمت این حکایت این است که او از رنج من لذت می برد. من او را شکست خواهم داد، می دانم! من می دانم که درد انسان را متحول می سازد. و حتی این واژگان حاصل تحول ذهنی ناشی از تبی هستند که به من انگیزه نوشتن می دهد، همان هیولای داغ درونی. صدای همهمه باد را می شنوم که در آن سوی پنجره ها بر روی خطوط سرد سحرگاهی رژه می رود. و پادشاهی زمستان در غیاب روشنایی.
 چه غریبانه ظلم از دل ظلمت زاده شد؛ براستی که تاریکی همیشه سمبل ستمگری نیست. و من آرامش را از شب آموخته ام. 
صبر را،
 امید را،
 سادگی را.
 به گمانم این سردردهای متدوام تنها خیالات ذهن منند. از دل شب. یا تظاهر به خوب بودن تا سحری دیگر که ظهورش را به چشم می بینم.
 و من به دختری فکر می کنم، با موهای بلند و لباس مشکی ساده ای..
 که سحر نام دارد و از دل شب زاده می شود.
 زیبا نیست؟!
 این چیرگی طبیعت بر انسان، این شگفتی بی حد و وصف از پدیده هایی که ما را در خود احاطه می کنند؟
 نمی دانم هذیان می گویم یا هذیان مرا دربرگرفته؟
 هذذ یااااان؟
 از یاد و برباد می روم.
 ادیان از عصیانگری بیزارند اما خود زاده عصیانند. و شب مذهبِ من است. عصیان تاریکی علیه نور. ماه علیه خورشید. تب، علیه زمستان..

دی نود و پنج
جایی درهمین نزدیکی


۱۳۹۵ دی ۱۴, سه‌شنبه

آکنده از هم


موج قایق را به ساحل می رساند
مسیر آغاز را به پایان
زمان گمشده را مابین روزهای تقویم پیدا می کند
و خورشید کنار مردی از خواب بر می خیزد
که تمام شب را محو تماشای ماه بیدار نشسته است.
آری! واقعیت زادۀ نگاه من است به دنیایی که زادۀ واقعیت است.



...
رنگ ها رفته اند
از چهرۀ تاریک منظره
در ابعاد هستی، آنچه خواهد ماند
تنها آخرین نت سمفونی سکوت است.

به این لبخند می خندم
به این ترسیم بی هیاهوی زندگی
بر دیوار هستی
که ساده ترین زیبایی ها را
 با سردترین رنگ ها
آغشته کرده است.
به آسمان می خندم
که همچو مادری
نوزادان نحیفش را در بالین خود می پروراند.


و پرواز شروع تولد آدمیست
که از خاک برخاسته است
هبوط روح است از زمین
ندای آکنده از همین شعر که هنوز جاریست در بستر من،
که «ما آکنده از همیم!» و انتهای هر ستاره ای نیز تب اختریست
 سرد بر دامن هستی که من رصدش می کنم و او می داند این را.
...

[و من به تصویر خود در آینه نگریستم و هربار مردی به من می نگریست که من نبودم.
و من به تصویر خود در آینه گریستم و هربار زنی اشک هایم را پاک می کرد که من بودم.
و موج در نگاهم یک لبخند بود.
لبخند، اشک بود
و اشک،
انتشار شعر ممنوعۀ من به دست ناشر قاتل.]

زمستان نود و پنج
جایی در همین نزدیکی

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...