۱۳۹۹ آذر ۲۷, پنجشنبه

برای طوفان


من در آن دریای مه آلود غریب
ناخدای قایق کوچکی بودم
که در تلاطم وقایع روزگار 
چراغ هر فانوسی را
بسان کشتی نجات می پنداشت
رویارویی با رویاهای تاریک 
در پهنای اقیانوس بی کران هستی
بسان طوفانی بود اجتناب ناپذیر 
هر موجی که برمی خاست 
سرآغاز سفری دوباره بود 
هر بادی که می وزید 
حکایت تازه ای را مژده می داد 
و آن پری دریایی که یک شب به خوابم آمد
گواهی می داد که زیبایی همیشه در بستر دیدگان نیست
و آنچه که از چشم پنهان است
می تواند دریچه ای باشد به سوی ابعاد معنویتی گوهربار.

و زیباست آرامش پس از طوفان
و لذتی است در طغیانی دوباره
در جستجوی سواحل مبهم
جان تازه ای می گیرد از نو
زمانی که از ذهنِ من زاده می شود
و من تصمیم گرفتم
به حالِ خود بمانم
تا اگر فردایی باشد
از گذشته حسرتی نماند.
و من عهد کردم با من
که از آن قایق کوچک، کشتی عظیمی بسازم 
نه برای لنگر آویختن بر ساحل امن 
نه برای آسوده خفتن بر دامن تن 
من عهد کردم که طوفان را دوست بدارم 
که هر چقدر شدتش بیش، خدمتش بیشتر.


آذر نود و نه / برلین


اثری از J.H. Johnson 


۱۳۹۹ آذر ۱۳, پنجشنبه

روزگاران ‏

روزگاران قدیمی پسری
بود و سحر دم زد از آن کاخ گلستانه
 شب افسانه گری قفلِ کلامش 
 چو نگاهی شهوانی بدرید

[قطره عرق کوچکی از پیشانی ام سرازیر شد،
 آفتاب از لب ایوان بر دیوار اتاق کمانه می زد،
من بودم
و ارکستر پرندگان سحرخیز محلهّ!] 

‌| - پرنده چه می داند محلّه چیست؟ 
 چه می داند مالک مرزها کیست؟ 
یا خانهٔ دوست کجاست؟
او نیامده است برای ماندن. 
او آماده است برای رفتن. 
او آماده است برای پر کشیدن،
برای پرواز. |


نطفۀ عطف روایات زمینی
به گمانم که عزاست
مردمان خرد و عقل
ز رسوایی جادو به خروش آمدنی
داد و فریاد زدنی
آی قلمدار کجاست؟ 
 مگر این بره رهاست؟ 
ز تظاهر به خرد
 خون از ریر و زبر
گشت جاری به روایی
چو از او مغفرتی بود
بند از آنش برهانید
ز کدام نظر و دعایی کمک آمد؟
.. هـِــی


[جرعه آبی می نوشم، گویی طعم واژگان را قبل از نوشتنشان می چِشَم، طعمِ آب را..!]

در این حادثه از خویشتنم جسته فرایند
که هر واژه به یک راز و هر اندازه بیانی 
گر به خفت بگشاید چو زبانی
دگر از هیچ نخواهم بسرود
چه بمانی چه نمانی..

 که ز هر خواستنم 
باختم این تن به طمع 
کاستنم خود به رمق
 کاشتم این گل به ثمر
 سر به کمر داشتنم

[انگشتانم را بی محابا روی کیبورد جابه جا می کنم.]

 حقۀ مرگ،
 مسخ در طعمۀ رنگ،
 شب در جامۀ مشکی
 به ستوه آمده است
 ذهن یک کوره گر است
 کوه بر گریه نشست
 مرد شد آدم هفت خط و زرنگ
خط بر آن ریش درخت
پس از این پس که برقصیدم و خندیدم و مست

[ فریاد می کشم، سرم را میان دستانم می گیرم، بلند می شوم..]

 سبز شد ریشۀ من
پند در آغوش گرفتم
که از این دسته جدا باید شد،
که از این گله جدا باید کرد
که از این محفل بی مهر
رها باید رفت.





می خواهمت هرگز

میخواهمت هرگز،می بینمت هر جا
در یک شب سرد زمستانی تو را
می بوسمت درجا.
می دانمت هر دم،
دم زد به این دردم
در یک سحرگاه سکوت و غرق مه آلود 
گویی چقدر سردم،
می جویمت هر بار،
هر بار نفرت بار
کز این جدایی دور گشتی باز
کز حرف مردم گشته ام بیزار،
می چینمت هر صبح،ای غنچۀ غمگین
تا خنده آرم بر لبت ای جان
تا بار لبخند تو شد سنگین.

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...