من در آن دریای مه آلود غریب
ناخدای قایق کوچکی بودم
که در تلاطم وقایع روزگار
چراغ هر فانوسی را
بسان کشتی نجات می پنداشت
بسان کشتی نجات می پنداشت
رویارویی با رویاهای تاریک
در پهنای اقیانوس بی کران هستی
بسان طوفانی بود اجتناب ناپذیر
هر موجی که برمی خاست
سرآغاز سفری دوباره بود
هر بادی که می وزید
حکایت تازه ای را مژده می داد
و آن پری دریایی که یک شب به خوابم آمد
گواهی می داد که زیبایی همیشه در بستر دیدگان نیست
و آنچه که از چشم پنهان است
می تواند دریچه ای باشد به سوی ابعاد معنویتی گوهربار.
و زیباست آرامش پس از طوفان
و لذتی است در طغیانی دوباره
در جستجوی سواحل مبهم
جان تازه ای می گیرد از نو
زمانی که از ذهنِ من زاده می شود
و من تصمیم گرفتم
به حالِ خود بمانم
تا اگر فردایی باشد
از گذشته حسرتی نماند.
زمانی که از ذهنِ من زاده می شود
و من تصمیم گرفتم
به حالِ خود بمانم
تا اگر فردایی باشد
از گذشته حسرتی نماند.
و من عهد کردم با من
که از آن قایق کوچک، کشتی عظیمی بسازم
نه برای لنگر آویختن بر ساحل امن
نه برای آسوده خفتن بر دامن تن
من عهد کردم که طوفان را دوست بدارم
که هر چقدر شدتش بیش، خدمتش بیشتر.
آذر نود و نه / برلین

