۱۳۹۹ خرداد ۲۵, یکشنبه

برکاشت

برکاشت اول

اگر جایی نوشتی گفتی یا فکر کردی که دنیای امروز پر از نفرت است،
 بدان که دنیای امروز پر از حقّه است، و تو قربانی آن حقّه.
اگر جایی دیدی شنیدی یا خواندی که علم بهتر از ثروت است،
بدان که جهان امروز پر از ناپایداری است و وزنهٔ تعادل متغیر.
که آنچه امروزه جهان می نامی، از یک سو به سیر پیشرفت انسان می بالی و در سویی دیگر از لکۀ های تاریکش می نالی
ماحصل تمایل سلطه گرایانۀ بشر بر طبیعتی ست که بخشی از کلّ او، که خود اوست.
دستاورد رویکردی ناسازگار با آنچه که ساختار هستی را پابرجا نگه داشته است.



برکاشت دوم

و آنگاه که انسانی را رنجاندی، همۀ انسان ها را رنجاندی
آنگاه که حیوانی را آزردی، همۀ حیوانات را آزردی
آن شاخه رُز نگون بخت که حال در گلدان معشوقه ات رخ می نمایاند
آگاه باش که زندگی را وداع گفته است و بزودی جان می سپارد.



برکاشت سوم

کنارم بنشین، کتاب تاریخ تمدن بشر را باز کن
نشانم ده آن فصلهای شکوفایی علم را، آن عصرهای فروپاشی قدرت را
نشانم ده آن نقطۀ عطف داستان حضور انسان را تا باور کنم که می توان اینگونه باشد که نیست
پاک کن اشکهایم را تا آرام بگیرم بر خاک زمینی که زادگاه مهربانمانست و ما فرزندان ناخلفش.





__________

۱۳۹۹ خرداد ۲۴, شنبه

‎مغرب


نوشته اند بزرگان تاریخ در باب عشق
چشیده اند طعم شیرین روزهای دلواپسی را
پرسیده اند سوال های پیچیده 
مجنون را کدام تلنگر زمانه دگرگون کرد؟
کدام آینه عکس لیلی را بر خاطر او ثبت کرد؟
ثریا را گشتم و پیدا نشد رازی که این حادثه اجتناب ناپذیر در خود پنهان دارد.
دریا را درنوردیدم و شیدا نشد ذهن کاشف مردی که آخرین سیگار پاکتش را بخشید.
به خود می آیم و از خود بی خود می شوم.
"این تویی که دگر نیستی یا منی که نمی خواهد باشد؟"
نمی دانم. چیزها نمی دانم.
گمراه شده بودم.
گمشده من اما در ما نبود.
 من در این واژه، در این متن، من را یافتم.
منی که دگر‌ من نبود.




دی نود هشت - برلین



۱۳۹۹ خرداد ۲۱, چهارشنبه

چشمانش


چشمانش ابتدای ایمانم بود
امتداد باورم به اسناد متفکرانی 
که بر رابطۀ درد-عشق گواهی داده اند
اعتمادم بود به جادوی طبیعتی جاری
 در ساختار ذهنی که به تصویر می کشد
در پایداری سِرّی که انسجام کلیّتی محض را کنکاش می کند
در آشکاریِ شعری برگرفته از ماورای هستی..

و به همان سان ساده.
 به سادگی نسیم خنکی که آن روز
- لابه لای یکی از آخرین عصرهای بهاری دل انگیز -
روی پلکان نازکش آرام گرفت.
به سادگی نگاهش که گاه رویاها در عمقش نهفته بود
و گاه تهی، تهی تر از حتی استکان قهوه ام،
که نوشیدمش تا ته
که پوشیدم من آن رخت
تا آراسته گردم در نظرش
آغشته گردم از رنگ
تا ساکن گردم در حَضَرش.

[...]

آه که در نگاهش تضادی بود با طعمی فانی
فضایی بود به رنگ زندگانی، 
قضایی بود با بوی درد
با روی عظمت عاطفه ای برجا مانده در آن سوی مرزهای نفسانی..

چشمانش ابتدای ایمانم بود
نگاهش ایستاده پررنگ لبۀ ایوانم
همان لبۀ ایمانم 
که با آرزوی دیدارش ویران می شود هر شب
و سحرگاهان چشم به تحققش می گشاید.

سینا توا
چهارده خرداد نود و نه / برلین
تصویر: نیکاسکیج

اینستاگرام: https://www.instagram.com/nickascage





«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...