۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

«اِوری ذینگ گونا بی اوکی!»

- «اینکه دیگران ما رو قضاوت می کنن قابل تحمّله. مشکل در واقع از جایی شروع می شه که ما خودمون رو هم قضاوت می کنیم. یعنی دیگه دلیل رفتارهای خودمون رو هم نمی فهمیم. با خودمون کنار نمی آییم. "خود"ِمون رو گم می کنیم. اینه که باعث می شه نتونیم با قضاوتِ دیگران هم کنار بیاییم چون هنوز با خودمون کنار نیومده ایم.»
 -«از کجا مطمئنی؟» 
- «مطمئن؟ هه! تو توی زندگیت از چی مطمئنی؟ اصن مگه هست چیزی که قابل اطمینانِ صددرصد باشه؟ اطمینان یعنی فقط احتمال زیاد. ممکنه همین الان بیفتی و بمیری. بعدش چی؟ واقعیت اینه که ما خیلی از اتفاقات رو نمی تونیم پیش بینی کنیم.» 
- «درسته. ولی باید ریسک کرد. باید نترسید و گرفتار عادات نشد. بذار بگن دیوونه ای. نباید بشینی. نباید دل به این آرامش ببندی. برو جایی که خطر باشه! حادثه باشه! داستان باشه! باید پرواز کنی.

باید پرواز کنیم..» 
چهارآبان/نود و دو - آلمان 

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

اگر پاییز نبود

[...] 
 پاییز روی تپۀ بلندی ایستاده بود،
روی تخیّلِ زردِ مزرعه
و پسرک تنهایی
که به او می نگریست.
«اگر پاییز نبود
پرستوها دیگر کوچ نمی کردند
و پرواز را از خاطر می بردند.»
پاییز یعنی "نماندن"،
یعنی پرواز.

از صفحۀ Unclear Morals

مهر نود و دو/آلمان

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

مسافری در مه

اینجا جایِ من نیست
این دنیا، به دنیای من نمی ماند؛
شاید راه را اشتباه آمده باشم
...
«انتظار ندارم همه آن طوری باشند که من دوست دارم 
دوست هم ندارم آن طوری باشم که همه انتظار دارند.»
من مدتهاست که با آلزایمر همخوابه شده ام
و قدم هایم را آهسته برمی دارم
-  بیابان، سرابی بیش نیست -
 من مدتهاست که پیدا نمی شوم! 
حسِ بی هویتی، معلق بودن. خلآ.

عکس از صفحۀ Unclear Morals
آب نیستم که شکل هر ظرفی را به خود بگیرم. خاک هم نیستم که بمانم، بسازم و ساخته شوم. مسافری هستم میان راه. بادم، یا شاید هم هوایی ساکن. من مهِ سحرگاهِ شنبه ای هستم که همهمۀ یک شهر را انتظار می کشد. کوچِ بنفشه ها. من ریشه هایم را از خاک جدا کرده ام، بامبوهای بی وطنی که تنها آب می خواهند و نفسی برای ادامه دادن. مهم نیست اگر این سفر پایانی نداشته باشد. همانطور که "این" در جملۀ قبل مهم نبود. و همانطور که خیلی چیزهای دیگر اهمیت خود را از دست می دهند، وقتی جایی باشند که بود یا نبودشان تغییری ایجاد نمی کند ..


بیست و چهار/مهر/نود و دو
هامبورگ،آلمان 

۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه

زندگی وبلاگی

قاعدۀ بازی. 
عکس از پیج Unclear Morals
«همیشه چیزهایی وجود دارند که تو می دانی و من نمی دانم
و چیزهایی که من می دانم و تو نمی دانی.» 
دنیا پر از سوالاتی است که هر کسی به سهم خودش به جواب آنها می رسد (نخواهیم دنیا را تغییر دهیم!). حالا ممکن است کسی تجربه هایی داشته باشد که روی دید و برداشتش از این سوال تاثیر زیادی داشته باشند، در نتیجه جواب را هم از زاویۀ دیگری نسبت به کسی می بیند که تجربه های او را نداشته است. پس این که می نشینیم و سر یک مسئله بحث می کنیم و از دیدگاه نظرات خود دفاع می کنیم - با هدف بدست آوردن دیدگاه مشترک - باید امتیاز برتری ما انسان ها نسبت به سایر موجودات زنده باشد که روزمرۀ خود را از روی غریزه به پیش می برند. حال اگر این غریزۀ ذاتی در قالب تفکرات شخصی به کسی القا شده باشد (تربیت)، پیدا کردن راه مستقل و هویت خود ساخته دشوار می شود. در واقع اختلاف نظری دیگر وجود ندارد، در نتیجه بحث و تبادل دیدگاه هم نمی شود و این رکود جلوی پیشرفت فکری را می گیرد. ساختۀ ارادۀ خودمان باشیم یا تربیت شدۀ عقاید دیگران؟ (تشویق حضار)

یا ملوان می شوی یا دزد دریا
حالت دیگری وجود ندارد.

پانزده هزار نفر از این کافه دیدار کرده اند:

«ماموت های گرامی! به «یک فنجان بی قراری» خوش آمدید! عصرتان یخبندان! لطفا کتاب ها را نخوانید! بخورید!»

۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

اسناد یک نویسنده

نوشته های قدیمیم رو می خونم. دوس دارم دستکاریشون بکنم، عوضشون بکنم، یه دونه از اون "عشق"هایی که اون اوایل زیاد تو نوشته هام بود کم بکنم و بجاش بیشتر نقطه بذارم؛ هرجا که سکوت معنی بهتری می ده. مثه مهندسی که ده طبقه از ساختمونی رو ساخته باشه، بعد از طبقۀ ده هرچی پایین تر می آد بیشتر متوجه این موضوع می شه که طبقه ها نیاز به مرمت دارن. ولی اینکارو نمی کنم. من مهندس ساختمان نیستم. من می نویسم و نوشتن رو هم از کسی یاد نگرفتم. یه روز آفتابی تصمیم می گیرم که رپ بگم و تو یه غروب پاییز غزل می خونم و از احساس می نویسم.  هیچ چارچوب و مرزی واسه کاری ندارم که با عشق انجامش می دم و اینجاس که عشق بی نهایت بودنش رو نشون می ده. تک تک این نوشته ها به تنهایی آینه های کوچیکی هستن که فضای فکری من تو برهه های زمانی خاص رو نشون می دن - تصاویری متفاوت با چیزی که الان هستم - این نیاز به تغییر تو نوشته ها علاوه بر گواهی بر پیشرفت نگارشی نشونۀ اینم هست که اون برهه های زمانی خوشایند نبودن و دیگه مورد استناد برای شرایط فعلی نیستن. نگارش روند سیری افکار و احساسات سرمایه ایه که هر نویسنده ای واسه خودش به ارمغان میاره.  مهر هزار و سیصد و نود می نوشتم :  "وقتی کنارهم هستیم، من و تو، در این دنیای بی رحم، می دانیم که اگر آسمان هم برنتابد، سیاهی های زمین را، من و تو باقی خواهیم ماند، در کنار یکدیگر..."   الان می دونم که هر آغازی یه پایانی داره. زندگی همینه. یه روز تصمیم می گیری که دیگه سیگار نکشی بعد یه عمر می شینی غصۀ مشکلات زندگی رو می خوری.

مهر نود و دو - هامبورگ 

۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

نوستالژی

نوستالژی یعنی برتری گذشته بر حال. یعنی وقتی که "خاطره" جای "لحظه" رو می گیره، وقتی که دلتنگی به بیماری لاعلاجی تبدیل بشه که جز بازگشت درمانی نداشته باشه. و زمان که همواره سعی کرده تا ما رو به همه چیز عادت بده. به جدایی، به مرگ، به عشق، به روزمرگی؛ زمان فوران احساسات رو خاموش می کنه و ازش کوهی باقی مونه که ظاهرش محکمه ولی از درون رنجیده. نوستالژی. دلتنگی لعنتی.


هفده مهر نود و یک - آلمان 



«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...