اینجا جایِ من نیست
این دنیا، به دنیای من نمی ماند؛
شاید راه را اشتباه آمده باشم
...
«انتظار ندارم همه آن طوری باشند که من دوست دارم
دوست هم ندارم آن طوری باشم که همه انتظار دارند.»
من مدتهاست که با آلزایمر همخوابه شده ام
و قدم هایم را آهسته برمی دارم
- بیابان، سرابی بیش نیست -
من مدتهاست که پیدا نمی شوم!
حسِ بی هویتی، معلق بودن. خلآ.
آب نیستم که شکل هر ظرفی را به خود بگیرم. خاک هم نیستم که بمانم، بسازم و ساخته شوم. مسافری هستم میان راه. بادم، یا شاید هم هوایی ساکن. من مهِ سحرگاهِ شنبه ای هستم که همهمۀ یک شهر را انتظار می کشد. کوچِ بنفشه ها. من ریشه هایم را از خاک جدا کرده ام، بامبوهای بی وطنی که تنها آب می خواهند و نفسی برای ادامه دادن. مهم نیست اگر این سفر پایانی نداشته باشد. همانطور که "این" در جملۀ قبل مهم نبود. و همانطور که خیلی چیزهای دیگر اهمیت خود را از دست می دهند، وقتی جایی باشند که بود یا نبودشان تغییری ایجاد نمی کند ..
بیست و چهار/مهر/نود و دو
هامبورگ،آلمان