۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه
۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه
دوست داشتن:حسِ فراتر بودن
عشق نمی تواند منطقی باشد.عشق و منطق اگر متضاد هم نباشند،همراه نیز نمی توانند باشند.عشق حالت ِ اغراق آمیز احساسات است.کسی که عاشق است احساسی می نویسد،احساسی حرف می زند،احساسی فکر می کند،احساسی زندگی می کند.اما عشق هم می تواند به تعادل برسد؛ آنجا که که با منطق همراه شود،آنجا که بتوان آن را کنترل کرد.اما دیگر نمی توان اسمش را عشق گذاشت.«عشقِ منطقی» همان دوست داشتن است:والاترین درجۀ احساس.دوست داشتن هیچگاه از بین نمی رود،حتی در اوج بی تفاوتی همیشه جایی برای پیدا کردنش وجود دارد.عاشق بودن و به معشوق رسیدن،تنها مرحله ای گذراست که یا به عادت ختم می شود یا به ناامیدی.اما دوست داشتن فراتر از رسیدن است.دوست داشتن یعنی همواره در جریان بودن،یعنی همواره به یاد بودن.دوست داشتن پایانی ندارد.عشق همیشه با انتظاراتی همراه است که اگر برآورده نشوند به انسان ضربه می زنند.دوست داشتن فاقد از هرگونه انتظارات است،دوست داشتن یعنی تعادل در احساسات.اینگونه است که رسیدنش شیرین ترین است و نرسیدنش حسی پایدار،فارق از یأس و بی قراری.
دوست داشتن یعنی حس ِفراتر بودن.
سینا توکلی
سوم/مهر/91
۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه
مرثیۀ فصل ها
تو تابستانی و گرم ِ وجودت
مرا از آشیانه در به در کرد
به ناگه رفتی و این جای ِخالی
مرا دیوانه و آسیمه سر کرد
نه تابستان! بهاری تو بهاری!
تو این تن خسته را بیدار کردی
ولی وقتی گذر کردی از این دل
نفهمیدی مرا بیمار کردی
سپیدی ِ تنت فصل زمستان
تو دانه های برف ِ بی غباری
نشستم پای این شومینه هر شب
و یک فنجان ِ قهوه،بی قراری!
نه تابستان،زمستان،نه بهاری
تو پاییز ِ منی،یک عشق ِ غمگین
نبودت وزن دارد* در وجودم
تهی و تا ابد سنگین ِ سنگین
*برگرفته از شعر:
" قوانین علم را به هم زده ای! نبودنت وزن دارد! تهی... اما... سنگین!"
مرا از آشیانه در به در کرد
به ناگه رفتی و این جای ِخالی
مرا دیوانه و آسیمه سر کرد
نه تابستان! بهاری تو بهاری!
تو این تن خسته را بیدار کردی
ولی وقتی گذر کردی از این دل
نفهمیدی مرا بیمار کردی
سپیدی ِ تنت فصل زمستان
تو دانه های برف ِ بی غباری
نشستم پای این شومینه هر شب
و یک فنجان ِ قهوه،بی قراری!
نه تابستان،زمستان،نه بهاری
تو پاییز ِ منی،یک عشق ِ غمگین
نبودت وزن دارد* در وجودم
تهی و تا ابد سنگین ِ سنگین
*برگرفته از شعر:
" قوانین علم را به هم زده ای! نبودنت وزن دارد! تهی... اما... سنگین!"
سینا توکلی - اول/مهر/نود و یک
هامبورگ،آلمان
۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
«بدنی که زندگی میکند، روحی که میمیرد.»
« بدنی که زندگی می کند، روحی که می میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شدهام. در این روزهای دور از ...
-
میخواهمت هرگز،می بینمت هر جا در یک شب سرد زمستانی تو را می بوسمت درجا. می دانمت هر دم، دم زد به این دردم در یک سحرگاه سکوت و غرق مه ...
-
منم سیگار و می سوزم،تو دستای ظریف تو تو که خاکسترم کردی،منم تنها حریف تو منی که عاشقت بودم،رو لب های تو تب کردم برایِ بودنِ با تو،چه...
-
عشق نمی تواند منطقی باشد.عشق و منطق اگر متضاد هم نباشند،همراه نیز نمی توانند باشند.عشق حالت ِ اغراق آمیز احساسات است. کسی که عاشق است احسا...


