۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

مرثیۀ فصل ها

تو تابستانی و گرم ِ وجودت
مرا از آشیانه در به در کرد
به ناگه رفتی و این جای ِخالی
مرا دیوانه و آسیمه سر کرد

نه تابستان! بهاری تو بهاری!
تو این تن خسته را بیدار کردی
ولی وقتی گذر کردی از این دل
نفهمیدی مرا بیمار کردی

سپیدی ِ تنت فصل زمستان
تو دانه های برف ِ بی غباری
نشستم پای این شومینه هر شب
و یک فنجان ِ قهوه،بی قراری!

نه تابستان،زمستان،نه بهاری
تو پاییز ِ منی،یک عشق ِ غمگین
نبودت وزن دارد* در وجودم
تهی و تا ابد سنگین ِ سنگین


*برگرفته از شعر:
 " قوانین علم را به هم زده ای! نبودنت وزن دارد! تهی... اما... سنگین!"


سینا توکلی - اول/مهر/نود و یک
هامبورگ،آلمان





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...