گفت بی تابم سراپا،
هیهات که حال وقت عزا نیست
من آن آغشته به هنگامۀ خشم
گفتم به سوگ عمیق بنگر
خشم آذوقۀ راهست
همچو اسبی مغشوش و شتابان
غم پناه آشنایت
اشک می شوید رکابان..
گفت درمانده حالم
بسوزم در غم هجران
جوانان را می بینی،
پیش چشم ما می زنند پر؟!
گفتم بخوان با من ای آشفته زلف!
«من و تو جدا نمی شویم هرگز»
زین طغیان سرخ لالهزار.
گفت می خواهم بجنگم تا آخرین نفس
کین رزم تنی آهنین می طلبد
گفتم لحظهای درنگ جان من!
تن آهنین نفس نمیکشد
آرام با من قدم بزن،
شانه به شانه
قول می دهم بنفشه ها را روزی
بازگردانیم به خانه.
گفت طاقتم طاق است،
لبم تشنۀ فراق
گفتم به درون رجوع کن ماه من!
حال بگو با من چه می بینی؟
جز تنی بی نقاب
رها کن دلا که شب دیری نپاید
و ما در صبح آزادی
دوباره سرود عشق خواهیم خواند.
بهمن ۱۴۰۱

