۱۴۰۱ دی ۲۱, چهارشنبه

آرام با من قدم بزن



گفت بی تابم سراپا،
هیهات که حال وقت عزا نیست
من آن آغشته به هنگامۀ خشم
گفتم به سوگ عمیق بنگر
خشم آذوقۀ راهست
همچو‌ اسبی مغشوش و شتابان
غم پناه آشنایت
اشک می شوید رکابان..


گفت درمانده حالم
بسوزم در غم هجران
جوانان را می بینی،
پیش چشم ما می زنند پر؟!
گفتم بخوان با من ای آشفته زلف!
«من و تو جدا نمی شویم هرگز»
زین طغیان سرخ لاله‌زار.



گفت می خواهم بجنگم تا آخرین نفس
کین رزم تنی آهنین می طلبد
گفتم لحظه‌ای درنگ جان من!
تن آهنین نفس نمی‌کشد
آرام با من قدم بزن،
شانه به شانه
قول می دهم بنفشه ها را روزی
بازگردانیم به خانه.



گفت طاقتم طاق است،
لبم تشنۀ فراق
گفتم به درون رجوع کن ماه من!
حال بگو با من چه می بینی؟
جز تنی بی نقاب
رها کن دلا که شب دیری نپاید
و ما در صبح آزادی
دوباره سرود عشق خواهیم خواند.




بهمن ۱۴۰۱








راه انقـــــلاب



پشت هر شب رقص دارد هاله بر اندام ماه
پشت هر کوه بلندی خفته یک دشت فراخ
دیده ام در خواب انبوه سپاه جهل و جور
خلقی اندر حصر معبد، خلقی اندر حصر کاخ

در بیابان سیاست ملتی آواره گشت
قاصدک حین سفر در باغ آتش جان فسرد
سوزنی با جامه ای نو شعر همیاری سرود
انقلابی زیر دستان شیاطین جان سپرد

سالیان طی گشت و حق جویان به زندان ها اسیر
میهنی آکنده از تحقیر رویا مهر خاموشی به لب
درمیان ازدحام خشم و اندوه و ستم
لاله ی کردی بخاک افتاده در سرمای شب

نونهالان سربرآوردند چون انبوه شاخ و برگ نو
سلطه ی ضحاک و رزم کاوه ای بیباک تر
نغمه ی زن زندگی آزادی اینک نورِ راه
چون بنی آدم همانا عضو غمخوار دگر


آبان ۱۴۰۱



#مهسا_امینی

#زن_زندگی_آزادی






«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...