«بدنی که زندگی میکند، روحی که میمیرد.»
اکنون که می نویسم،
انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شدهام. در این روزهای دور از ایران، کنجی
از این دنیای پرالتهاب امروز، به دنبال راهی برای مواجه با سوگ، برای پذیرش غم و قبول
خشمی می گردم که هر روز در من شعلهورتر می شود. به گمانم حتی آتشفشان ها نیز مانند
حال این روزهای ما را ندیده اند. ما که در این برزخ طاقت فرسا مرز بین خیال و واقعیت
را روزی هزاربار جا به جا کرده ایم، ما که در تکاپوی چنگ زدن به ریسمانی به نام آزادی،
میان هیاهوی اخبار ایران و روزمرگی های دیاسپورا بارها طعم تجربۀ زندگی در دنیاهای
موازی را چشیده ایم، در این تناقض تلخ، میان جسمی که در جغرافیای هجرت نفس می کشد
و روحی که فرسنگها دورتر در خیابان های تهران، در بازار رشت، در کوچه های ایلام یا
محله های شیراز پرسه میزند، به خیابان می رود، گلوله می خورد، جان می دهد و باز به
این تن زخمی بازمی گردد. گاه از فرط شرمگینی به انزوا فرو می رود، گاه به دنبال مقصری
برای تمام مکافات دنیا فریاد میزند، گاه در سکوت غرق می شود و باز به این مسیر بازمی گردد.
بعد از هشتاد و هشت چیزی در نوجوان آن روزهای من مرد،
بعد از نود و هشت، بعد از چهارصد و یک و بعد از این زمستان خونین، که انگار کابوسی
تکراریست در این شب های بی خوابی، هر بار بخشی از من مرد و به تاریخ پیوست. هربار،
صدایی در من خاموش شد، زخمی در من عمیق تر، بغضی در من خفقان گرفت. آنگاه که شرمگین
از فراق و جدا از صحنۀ نبرد، مسیر انقلاب را فرسنگ ها دورتر از خاک کشورم دنبال می
کردم، من از آمار و اعداد و اخبار بیزار می شدم. از جنگ رسانه ها برای سوگیری های مغرضانه،
از سیاست های شبانه و ریاست های بی شرمانه، من از خیره شدن به صفحات مجازی برای جستجوی
حقیقتی که برای زنده ماندن دست و پا می زد متنفر می شدم. و هر بار درست در نقطهای
که ناامیدی و انزوا تنها پاسخ موجه بدنم به تلاش حکومت ظلم برای عادی سازی شر، به فراموش
نکردن جنایات، به نبخشیدن بود، هر لحظه که جملۀ »این بار هم نشد« از ذهنم عبور می کرد،
جرقه ای تازه، بذری نو، صدایی گرم دوباره در من متولد شد. در اعماق تاریک ترین تصاویری
که برای امروز ایران و در حسرت تمام این سال های از دست رفته در ذهنم ترسیم می شدند،
هر بار به واسطه جریانی - که حال ایمان دارم - که خاموش نشدنی است و سرکوب آن تنها
باعث طغیان شدیدترش می شود به مسیر امید بازگشتم. نه از سر دلخوشی، نه از جهل نسبت
به آینده، یا از روی درماندگی. من رویایی دارم، رویای از نو دوباره ساختن، رویای در
کوچه های تهران ساز نواختن، در آغوش دوستانم خیال بافتن یا دل باختن به یاری که سال
ها پیش بدرود گفتمش. رویای نبرد با ضحاک زمانه که بارها در خاطرم کشتمش.
از اینجا که ایستاده ام دیگر سلامت روان به منزلۀ خوشبختی فردی نیست. سلامت روان و بدنم ابزاریست برای مقاومت، برای مبارزه
ای که تنها با آگاهی، انعطاف پذیری و تداوم امکان پذیرست. با پذیرش سوگی که مرا به انسانیت
وصل می کند. برای مقابله با همان منطق انسان ستیزی که عواطف را نفی می کند، همان ایدئولوژی سرکوبگری که تکثرگرایی
را برنمی تابد، حتی در بروز انسانی ترین احساسات. از اینجا که ایستاده ام، با خودم مرور می کنم: این نبرد
استقامت است نه سرعت، امتحان پایداریست، نه حکایت قهرمانی. انقلاب یه رخداد ناگهانی
نیست. انقلاب تمرین استمرار است، یک جریان روزمره که پر از خشم ها و امیدها، پر از
اشک ها و شجاعت هاست. انقلاب ماندن در مسیریست که آگاهانه در آن قدم برمیداریم. امروز
از ته دل غمگینم، از اعماق وجود خشمگین، عزیزی را از دست داده ام و سوگوار تمام آن
روزهایی که دیگر بر نمی گردند. اما می دانم که ادامه خواهم داد، برای تمام خون هایی
که ریخته شد، تمام اسم هایی که به خاطر خواهم سپرد، چهره هایی که در حافظۀ جمعی حک خواهند شد، اعدادی که رُند نخواهند
شد تا آخرین رقم،
و برای ساختن فردایی که شاید وطن جایی برای زندگی باشد.
سینا توا
بهمن ۱۴۰۴

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر