۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

به همین سادگی

بیدار می شوم
باز می کنم پنجره ای را که نگاهش
سطح مه آلودِ شهر را دنبال می کند
- دیشب برف سنگینی بارید
و زمین پنهان شد
پشت ریزی پلک ها
زیر تخیل یک ذهن -
خماریِ سحرگاه
نه از ترکِ یار است
و نه در آغوش می گیرد
تنهاییِ بی انتها را.
و برفی که هنوز می بارد
به سادگی دلتنگی ..
زندگی را باید یک صبحِ زود
همچو سیگاری آتش زد
و به کام گرفت..

سینا توکلی - ده/ده/نود و یک
هامبورگ،آلمان

۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

بازگشت

تو یک روز یاد من خواهی افتاد
تو یک روز از همه
سراغ مرا خواهی گرفت
و موهایت را برای بازگشتن
در باد رها خواهی کرد
لباس مشکی ات را
به تن خواهی کرد
و سرخ ترین رژت را
بر لب خواهی کشید
تو یک روز دوباره آن کسی خواهی شد
که من به دنیایش قدم نهادم
و به من برخواهی گشت
اما بدان ای پرستوی کوچ کرده!
که فصلِ عشق بازی من
دیگر زمستان است
و حضورِ تو را
رمقی نیست تا انتظار کشد
گر به دیدار من آمدی
مترسکی را خواهی دید
با لباسِ پاره ای به تن
که سالیانِ سال است قصدِ رفتن دارد
اما دریغا که مترسک
عاشقِ مزرعه است،
مزرعه ای سرد و یخ زده.

سینا توکلی - پنج/دی/نود و یک
هامبورگ،آلمان




۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

سیگار!

منم سیگار و می سوزم،تو دستای ظریف تو
تو که خاکسترم کردی،منم تنها حریف تو
منی که عاشقت بودم،رو لب های تو تب کردم
برایِ بودنِ با تو،چه روزایی که شب کردم
تو بارونی و می باری،تو این شب های تنهایی
منی که غرقِ امروزم،تو که درگیرِ فردایی
نمی دونم چه رازیه،اگه تقدیره یا قسمت
که دستامو گره بسته،به تاریکی،به این حسرت
چشامو خسته می بندم،نه امشب هم بیدارم
تموم خاطراتم رو،رها کردم تو سیگارم


سینا توکلی/12.12.12/هامبورگ،آلمان


۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

زمستان

نهفته باز در سوزان
«زمستان سرد و در راه است!»
صدای برف دی ماهی،
که رنگش گریۀ ماه است
نهفته باز در باران،
که آذر بسته بارش را
در این شب های بی تابی
نوازد ساز و تارش را
زمستان سرد و سوزان است
به سرمای شبِ یلدا،
که مردی اشک می ریزد
نگاهش خستۀ فردا
خمار از بهمن ِ سردی
که سوزاند به لب هایش
نگاهش مرده و اندوه
گرفته رنگ شب هایش
نهفته باز در سوزان
که مردی رو به پایان است
بهار ِ زندگی ِ او
سرانجامش زمستان است


سینا توکلی/دوازده آذر نود و یک
هامبورگ،آلمان

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...