آنکه دل داد خدا یارش باد
آنکه دل بست جهانش سرمست
آنکه رخت بست از این خانه سواست
عزلتش خندۀ سردی است
که بر لب دارد.
آنکه هر شب به سری در دل افکار خزید
و سحر جامه تنش کرد که هر روز از نو
به همان شهرِ کهن بازگردد ..
- به گمانم که جهانم گنگ است
در و دیوار به من می خندند
و دگر چامه ز مصراع تهی ست
و دگر رود برایم تُنگ است
«این منم کز غم دیدار وطن مدهوشم
یا گرفتار شدم در تب تنهایی خویش؟» -
آنکه دل داد به سنگی برسید
آنکه دل بست چه سنگین رسید
آنکه عهد بست ز میخانه رهاست
خنده اش نقش فریبی است
که بر رخ دارد
..
هامبورگ، اسفند نود و پنج
