۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

در آستانۀ فصل سرد

سال ها پیش در شبی بارانی
قلبش را در تاکسی سفید رنگی جا گذاشت
که در تاریکیِ انتهای یکی از کوچه هایِ تهران ناپدید شد
و اکنون، در آستانۀ فصلِ سرد
دفترِ خاطراتش را خط خطی می کند
مردِ تنهایی که می داند
زمستان فصلِ برزخ است؛
زندگی در گذشته، تباهی
و دلتنگی کودکی بیمار.
حسّ مسافری را دارم
که جادۀ یکطرفه ای را اشتباه رفته است.
«کجا گُمم کردی؟»
..

سینا توکلی
دی نود و دو - آلمان

                  

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

"من یک شب مغزم را روی کاغذ ریختم."

- «انسان های موفق آن هایی نیستند که هدف های عالی و بلندپروازانه در سر دارند. انسان های موفق کسانی هستند که هدف های کوچک اما واقع بینانۀ خود را وسیلۀ رسیدن به قلّه قرار می دهند. وسیله را هدف قرار دادن؛ ساختن بنایی که بر روی پایه های استواری سوار شده باشد؛ آجرهایی که روی هم چیده می شوند تا استحکام لازم را داشته باشند. "استحکام لازم" همان هدف است.»
- «دو مسیر وجود دارد: یکی آرام و مطمئن پیش می رود، دیگری ریسک می کند، - می برد یا می بازد -، اما لذت می برد. قلّه همیشه بهترین جایِ کوهستان نیست. بهمن از دامنه های کوه به درّه می ریزد و من مرجانِ تهِ اقیانوس را به پرچمی ترجیح می دهم که قلّه را فتح می کند اما مسیر بازگشتش کماکان زمین است. تو آهسته و پیوسته برو! بگذار بگویند به آنچه خواست، رسید. مگر بهترین از این هم ممکن است؟ من ولی درّه را بیشتر می پسندم. سقوط از قلّه به درّه یعنی آزادگی. یعنی مرگ. و بدان که مرگ اسم نیست! مرگ صفتی است که جریان دارد و وجودش اجتناب ناپذیر. طی کردنِ مسیرِ زندگی با هدفِ رسیدن از نقطه ای به نقطۀ دیگر، با اندیشۀ تحرّک در یک چارچوبِ سرد و مشخّص، با باور به هدف گرایی، به رئالیسمی که هنر، عشق و هیجان را نابود کند، چیزی جز به انجام رساندنِ مراحلِ زندگیِ یک انسان به عنوان محصولی از تکاملِ زیستی نیست. حسِّ گرایش به پیله شدن و تنیدن، اما در نهایت پیله ماندن. ترس از رهایی. مرگ پایانِ کرمِ ابریشم نیست. مرگ گذری است میان دو زندگی. و سوالی که باقی می ماند: آیا پروانه زندگی ِ قبلی اش را به یاد می آورد؟..»
- «امان از شک و تردید که ریشه می سوزاند! بپذیر و ایمان بیاور! راست یا چپ! خوب یا بد! اما سرگردان نمان که سرگردانی خورۀ ذهن است. مذهب و عرف و قانون بهانه است. این نظم است که انسان را به تکامل رسانده و می رساند.»

۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه

مَرد سگه!

بارون آرومه!
زن بارونه!
زن آرومه!
همین نزدیکی ها،
یه خونه داره با سقفِ آبی
دیواراشَم سفیده
حیاطِشَم گُل داره
پاییزاشَم زردتر از آفتابگردون!

«سنگ سگه!
مَرد سنگه!
مَرد سگه!»

شهامت می خواد دوست داشتن کسی
که بدونی بهش نمی رسی.
وفاداری خاک
به گُل هرز.


آذر نود و دو - آلمان










۱۳۹۲ آذر ۱۸, دوشنبه

سوءظن در تنهایی

«گاهی اوقات کسی مرتبا از صفتی حرف می زند که در دیگران نمی پسندد، ولی همان صفت در کمال قوّت در خودش وجود دارد. بنابراین امیال یا تقصیرات در آن شخص وجود دارند، اما چون در دیگری دیده شده اند، در خودش انکار می شود.» 
خودآموز فروید. نوشتۀ روت اسنودن. ترجمۀ نورالدین رحمانیان. انتشارات آشیان. چاپّ دوم.
-«"یک فنجان بی قراری" نه دفترچۀ خاطراتم است، نه یادداشت های روزانه در اینجا جایی دارند. در «یک فنجان بی قراری» خبری از روزمرگی های انزواگرایانۀ وبلاگ نویسی ورمانتیسم رایج در فضای مجازی نیست. وقتی که اینجا را بنا کردم، بیشتر نوشتم و بیشتر خوانده شدم (اگر جملۀ قبلی را به عنوانِ خودستایی برداشت کرده اید، اشتباه کرده اید.). موقعی که وبلاگِ قبلی فیلتر شد و در نبودِ آرشیو هرچه بود نابود شد، تصمیم گرفتم به جایی خانه تکانی کنم که نشود درش را پلمپ کرد و رویش نوشت:«اندیشیدن ممنوع!» قهوه میل می کنید؟»
-«بله، مرسی. چند سال است که می نویسید؟»
-«دقیقش را نمی دانم. یادم می آید که از ده-یازده سالگی نوشتن را آغاز کردم و خیلی زود هم نوشتن شعر را. صد البته که اسم آن میوه های کال را نمی توانست شعر گذاشت اما کودک بودم و اعتماد بنفسی که از میل درونی ام نشات می گرفت باعث شده بود تا از نوشتن لذت ببرم.»
-«شما هم اکنون هم سنی ندارید! با نوزده سال سن هیچکس را نمی توان نویسنده خواند! اول راهید. جوان و جویای نام و البته توجه. دوست دارید در صحنه باشید و سر زبان ها. باید در پیچ و خم زمان شکل بگیرید، باید ضربه بخورید و زمین تا ورزیده شوید.»
-«از قضاوت دیگران دلخور نمی شوم! اما واقعیت این است که ما انسان ها تنها نیستیم. نه تنها نسبت به خود، بلکه نسبت به دیگران، خانواده، دوستان و به طور کل اطرافیانمان مسئولیم. تاثیر می گذاریم و تاثیر می گیریم. موفق آن است که با همۀ این ها کنار بیاید و باز هم به هدف دلخواهش برسد، آن است که با همه چیز در آمیزد و با هیچ چیز آمیخته نشود. انکارِ دیگران، انکارِ واقعیت، انکارِ شرایطِ کنونی انسان را در سردرگمی فکری نگه می دارد. مثلِ درختی که شاخه هایش در جهاتِ افقی رشد کنند.»
-«این موسیقی چقدر خوب است! این قهوه! و این سیگارهای کوبایی! چرا یک فنجان «بی قراری»؟ از چه بی قرارید؟»
-« من بی قرار نیستم. اما شما که این قهوه را میل می کنید، از در که خارج شوید حس می کنید که چیزی را جا گذاشته اید، بی قرار خواهید شد، فردا یا در چند روز آینده به اینجا بازخواهید گشت، رو به روی من خواهید نشست و یک فنجان بی قراری سفارش خواهید داد.»
هفته ها گذشت و آن مرد یا آن زن دیگر بازنگشت. او هیچوقت آنجا را ترک نکرد تا بازگردد. فقط آینه را هرازگاهی تمیز می کرد و برق می انداخت..

آذر نود و دو، آلمان

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...