«گاهی اوقات کسی مرتبا از صفتی حرف می زند که در دیگران نمی پسندد، ولی همان صفت در کمال قوّت در خودش وجود دارد. بنابراین امیال یا تقصیرات در آن شخص وجود دارند، اما چون در دیگری دیده شده اند، در خودش انکار می شود.»
خودآموز فروید. نوشتۀ روت اسنودن. ترجمۀ نورالدین رحمانیان. انتشارات آشیان. چاپّ دوم.-«"یک فنجان بی قراری" نه دفترچۀ خاطراتم است، نه یادداشت های روزانه در اینجا جایی دارند. در «یک فنجان بی قراری» خبری از روزمرگی های انزواگرایانۀ وبلاگ نویسی ورمانتیسم رایج در فضای مجازی نیست. وقتی که اینجا را بنا کردم، بیشتر نوشتم و بیشتر خوانده شدم (اگر جملۀ قبلی را به عنوانِ خودستایی برداشت کرده اید، اشتباه کرده اید.). موقعی که وبلاگِ قبلی فیلتر شد و در نبودِ آرشیو هرچه بود نابود شد، تصمیم گرفتم به جایی خانه تکانی کنم که نشود درش را پلمپ کرد و رویش نوشت:«اندیشیدن ممنوع!» قهوه میل می کنید؟»
-«بله، مرسی. چند سال است که می نویسید؟»
-«دقیقش را نمی دانم. یادم می آید که از ده-یازده سالگی نوشتن را آغاز کردم و خیلی زود هم نوشتن شعر را. صد البته که اسم آن میوه های کال را نمی توانست شعر گذاشت اما کودک بودم و اعتماد بنفسی که از میل درونی ام نشات می گرفت باعث شده بود تا از نوشتن لذت ببرم.»
-«شما هم اکنون هم سنی ندارید! با نوزده سال سن هیچکس را نمی توان نویسنده خواند! اول راهید. جوان و جویای نام و البته توجه. دوست دارید در صحنه باشید و سر زبان ها. باید در پیچ و خم زمان شکل بگیرید، باید ضربه بخورید و زمین تا ورزیده شوید.»
-«از قضاوت دیگران دلخور نمی شوم! اما واقعیت این است که ما انسان ها تنها نیستیم. نه تنها نسبت به خود، بلکه نسبت به دیگران، خانواده، دوستان و به طور کل اطرافیانمان مسئولیم. تاثیر می گذاریم و تاثیر می گیریم. موفق آن است که با همۀ این ها کنار بیاید و باز هم به هدف دلخواهش برسد، آن است که با همه چیز در آمیزد و با هیچ چیز آمیخته نشود. انکارِ دیگران، انکارِ واقعیت، انکارِ شرایطِ کنونی انسان را در سردرگمی فکری نگه می دارد. مثلِ درختی که شاخه هایش در جهاتِ افقی رشد کنند.»
-«این موسیقی چقدر خوب است! این قهوه! و این سیگارهای کوبایی! چرا یک فنجان «بی قراری»؟ از چه بی قرارید؟»
-« من بی قرار نیستم. اما شما که این قهوه را میل می کنید، از در که خارج شوید حس می کنید که چیزی را جا گذاشته اید، بی قرار خواهید شد، فردا یا در چند روز آینده به اینجا بازخواهید گشت، رو به روی من خواهید نشست و یک فنجان بی قراری سفارش خواهید داد.»
هفته ها گذشت و آن مرد یا آن زن دیگر بازنگشت. او هیچوقت آنجا را ترک نکرد تا بازگردد. فقط آینه را هرازگاهی تمیز می کرد و برق می انداخت..
آذر نود و دو، آلمان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر