۱۴۰۰ بهمن ۳, یکشنبه

سرو ستوبار



نفسم عمق همان آه بلندیست
که در وصف سرای دل تو می کِشمش
هوسم راه درازیست
که در روشنی صبح شتابان بروم
من و آن سرو ستوبار کمن
خاطرم جمع، باطنم رنگ چمن
سرنوشت دست به دامان تبر
قاصدک محرم رازیست سرآغاز سفر
به همان زلف پریشان قسم
که تو در من بشکفتی چو عطر گل عشق
من از این بهمن دلکش به فردین برسم.





بهمن ۱۴۰۰ / برلین

نهادینه

اندیشه ام غرق در ازدحام رشدی پایدار،
مدادم در تکاپوی بازگویی حقیقت
نبرد انسان در آغوش سرد طبیعت 
داستان تکامل آنچه که روح می نامم،
آنچه که به وضوح نمی دانم و گاه به آن چنگ می زنم
و گاه از خودم می رانم.

 می کِشم در امتداد صلح،
خط صافیــــــــــــــــ به رنگ شب
یلدا می شوم در مسیر رستگاری
بگذار طولانی بگذرد 
آداب شناخت آنکه دوست دارد واقعی باشد
حتی اگر تنها 
تا برگی میان برگ ها 
تا یکی میان صدها. 

من از ضمیری سخن می گویم
نهفته در اعماق نهان وجودم
از او در سیاهچالۀ افکار ناخودآگاه
از آزاده ای در تبعید
از زندانی با حکم انکار
از سرکوب امیال و تشدید.
من از آن ارادۀ مطلق سخن می گویم،
 در فنجان تهی شوپنهاور
از تعبیر رویاها،
در چرت سنگین فرُوید
از انفعالات قدرت، 
در تراژدی نیچه
حاصل آشنایی خود با نهاد
سالهای افسردگی، ساعات دل‌پیچه..

و حالا خسته از انفعال جبر 
خسته از انزوای خشم، از ارتجاع به درد
می کشد طناب خرد را دست ابرمن. 
گرۀ کور وجدان به زلف بلندم 
و آنگاه که هستی ام را به آتش کشم
قول! که ابراهیم شوم و آزادمردِ گلستانش.
قول! که پر کشم از زیر خاکسترهمچو ققنوس
قول! که حک کنم بر دیوار قلبم،
که انسان همانقدر شاد است
که دردمند.
همان‌قدر نادان،
که خردمند.


دی ۱۴۰۰ / برلین



«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...