۱۴۰۰ بهمن ۳, یکشنبه

سرو ستوبار



نفسم عمق همان آه بلندیست
که در وصف سرای دل تو می کِشمش
هوسم راه درازیست
که در روشنی صبح شتابان بروم
من و آن سرو ستوبار کمن
خاطرم جمع، باطنم رنگ چمن
سرنوشت دست به دامان تبر
قاصدک محرم رازیست سرآغاز سفر
به همان زلف پریشان قسم
که تو در من بشکفتی چو عطر گل عشق
من از این بهمن دلکش به فردین برسم.





بهمن ۱۴۰۰ / برلین

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...