۱۴۰۱ آبان ۹, دوشنبه

| دوباره وطن |

 


آنچه بر ما گذشته است، همچو تیر تقدیری‌ست که به قلبمان نشانه رفته باشند، یا تازیانۀ تحقیری‌ که بر تنمان تاخته باشند. ما در استئصال فرار از هویتی که تنها تجربۀ آرام بخش آن پناه به نوستالژی بود، ذره ذره با «وطن گریزی» خو گرفتیم. آنچنان که وقتی ریشه در خاک داشتیم، با اصالتمان غریب بودیم و وقتی «کوچ بنفشه‌ها» را می خواندیم، در افسوس ترک خانه به غم می نشستیم. نه در آغوش وطن جایی باقی مانده بود و نه اشتیاق سفر یاد او را از خاطرمان می شست. گویی سالیان سال لانه هایمان را در جنگلی ساخته بودیم که در شعله های آتش می سوخت و دود آن نشاط زندگانی را بر ما غبارآلود تر از همیشه می کرد. و آنگاه که آوارۀ بیابان ها شدیم، همه جا سراب آشیانه را می دیدیم. گویی باخته بودیم همۀ عشقی را که روزی نثار خزر تا خلیج فارس می‌کردیم و جانمان فدای خاک پاک میهن بود. چه کردند با ما و چه ساختیم سالها..


ولی حالا امروز، همچو ققنوسی از زیر خاکستر، یا ابراهیمی از دل آتش، یا اصلا هیچکدام.. امروز همچو مردم کشوری که ایران صدایش می زنیم، برای انقلابی که اتحاد یک ملّت، اراده و وحدت همگانی علیه ترس و ذلّت و رویای جامعه ای آزاد را فریاد می‌زند، برای آنچه که در تاریخ ملل مختلف کم نظیر بوده، برای مکتب «زن، زندگی، آزادی» به پا خاسته‌ایم. گویی سرانجام مهره های گمشدۀ این زنجیر قدیمی را پیدا کرده، گویی در غربت راهی برای قربت یافته باشیم. گویی هیچگاه خواستنی تر از این حس در ما نبوده است که برای زخم های یکدیگر مرهم بگذاریم و یک صدا سرود اتحاد بخوانیم. ما برای آن که ایران خانه ی خوبان شود رنجِ دوران برده ایم. واین دستاورد شگفت انگیز چه راه پر مشقتی را طلب کرد، چه قربانی ها گرفت و چه دسیسه هایی را پشت سر گذاشت تا از کویر وحشت به سلامتی عبور کند و به شکوفه ها و باران رسد. 
امروز برای آنان که در سوگ از دست دادنشان، از فرسنگ ها دورتر، فریاد خشم کشیده‌ایم و شبانه اشک ریخته‌ایم، آنان که به ما یاد دادند که یک روز آزاده زیستن، به از ده ها سال زندگی در اسارت، برای آنکه دوباره این وطن وطن شود و ما او را دوباره با عشق به یاد آوریم، تبرها را شکستیم و در لا به لای خبرها به عزا نشستیم و باز از نو بر می‌خیزیم که اکنون دیگر به دردهایمان تنها نمی مانیم، که امروز وسعتمان به عظمت جنگل سرفرازیست که هر روز بزرگ تر می شود.
زنده باد آزادی!


#مهسا_امینی
#زن_زندگی_آزادی





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...