۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

در مسیر پایان

عاشقانه می شوم
بر تن تو می بارم
تا خیس شود،درخت تنهایی ما
زیر چتر ِ فراخ ِغربت
غمی نیست
باغبان ها باغ را ترک گفته اند
تنها درخت پیرمی داند
مفهوم ِ این انزوا را.
بیا در این زوال ِ دلگیر
همچو دوشعلۀ آتش
بر روی هم بگدازیم
بیا تو لیلی شو و من مجنون
-در این سکوت سیاه
در این مرداب رو به اتمام-
تا شاید شیرین کنیم
پایان ِ زندگی ِ فرهاد را.


سینا توکلی
هامبورگ - هفت/دی/ نود

۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

"در آن سوی"

توضیحات:

فیلم کوتاه "در آن سوی"، اثر اشکان ناصری پیرامون زندگی دانشجویان خارج از ایران، خاطرات آنها از ایران و دلتنگی‌ خانواده‌هایشان از نبود فرزندانشان در کنارشان در ایران است. فیلم نگاهی‌ گذرا ولی‌ پر مفهوم به دغدغه‌های عاطفی دانشجویان و نحوه گذاران زندگی‌ آن‌ها در خارج از ایران دارد. صحنه‌های فیلم مربوط به شهر نیویورک می‌باشد و به نحوی فیلم برداری شده است که چهره هیچ کدام از بازیگران مشخص نیست. فیلم در نهایت به سینا مسیح آبادی تقدیم شده است. وی دانشجوی دکترای یکی‌ از دانشگاه‌های تگزاس آمریکا بود که در راه به فرودگاه برای استقبال مادرش که از ایران آماده بود، در سانحه رانندگی جان خود را از دست داد.


 
            "آن روز که چمدان را برداشت نمی دانست در آن سوی همه چیز آبی نیست..."




۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

خوشبختی در نگاه کافکا




کافکا با لحنی گله‌آمیز گفت: «شما شوخی می‌کنید. ولی من جدی گفتم. خوشبختی با متلک به دست نمی‌آید. خوشبختی به دید شخص بستگی دارد. منظورم اینست که آدم خوشبخت، طرف تاریک واقعیت را نمی‌بیند. هیاهوی زندگی‌اش صدای موریانه مرگ را که وجودش را می‌جود، می‌پوشاند. خیال می‌کنم ایستاده‌ایم، حال آنکه در حال سقوطیم. اینست که حال کسی را پرسیدن، یعنی به صراحت به او اهانت کردن. مثل اینست که سیبی از سیب دیگر بپرسد: حال کرمهای وجود مبارکتان چطور است؟‌- یا علفی از علف دیگر بپرسد: از پژمردن خود راضی هستید؟ حال پوسیدگی مبارکتان چطور است؟ - خوب، چه می‌گوئید؟»
بی‌اختیار گفتم: «چندش‌آور است.»
کافکا گفت: «می‌بینید؟» و چانه‌اش را به حدی بالا گرفت که رگهای کشیده گردنش نمایان شد.
«حال کسی را پرسیدن، آگاهی از مرگ را در انسان تشدید می‌کند. و من که بیمارم، بی‌دفاع‌تر از دیگران رودررویش ایستاده‌ام.»


گفتگو با کافکا اثر گوستاو یانوش ترجمه ی فرامرز بهزاد

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...