۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

در مسیر پایان

عاشقانه می شوم
بر تن تو می بارم
تا خیس شود،درخت تنهایی ما
زیر چتر ِ فراخ ِغربت
غمی نیست
باغبان ها باغ را ترک گفته اند
تنها درخت پیرمی داند
مفهوم ِ این انزوا را.
بیا در این زوال ِ دلگیر
همچو دوشعلۀ آتش
بر روی هم بگدازیم
بیا تو لیلی شو و من مجنون
-در این سکوت سیاه
در این مرداب رو به اتمام-
تا شاید شیرین کنیم
پایان ِ زندگی ِ فرهاد را.


سینا توکلی
هامبورگ - هفت/دی/ نود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...