۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

تنها بمان!



تنها، بمان!
و ببین که چگونه در حضورت
گل ها را آب می دهم
چشمانت را خواب
لبانت را بوسه ای آتشین ..
مبادا ببینی کاسۀ کسالت را
با عطش نوشیده باشم و هر شب
پای میز تحریر کوشیده باشم و از غم
هرزه ای روییده باشد، روی مغز بیمارم
مبادا ویرگول را کشته باشی
در مسیر انتزاعی مرگ
و خوانده باشی :
"تنها بمان!"
مبادا دریابی
که دریا بی ساحل نمی ماند ..

زمستان نود و سه / آلمان

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...