۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

پایان رابطه



تو از دوری،من از غربت،من و تو انتها بودیم
من و تو با هم و اما،به حال خود رها بودیم
تو می گفتی «خدا را شکر!»،من و تو مال هم هستیم
اگر سرما به ما سر زد،من و تو شال هم هستیم
من از عشق تو می مردم،تو ماه هر شبم بودی
تو با من زندگی کردی،دعای بر لبم بودی
اگرچه عشق پیدا بود،ولی فردای ما گم شد
میان فاصله انگار،به ناگه حرف مردم شد
چراغ رابطه سرد شد،صبوری بار خود را بست
"فراموش کن مرا!" گفتی،منِ آشفته حالِ مست
"تو آن لیلیِ بی تابی،که از یادت نمی کاهم"
بگفتی "طاقتم طاق است،رفیق نیمۀ راهم!"
خداحافظ اگر رفتی،بدان این آخرِ راه است
فراموش می شوی اما،نگاهت چهرۀ ماه است
اگر دلتنگ من بودی،نیا در زیر این باران
"تو را تا آخرت بدرود."نوشتم نقطه در پایان


سینا توکلی
شانزده/دی91
آلمان






«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...