۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

خواستم و نشد

خواستم دیگر از تو ننویسم
خواستم دیگر اسمت را هم به زبان نیاورم
خواستم بگویم خوشحالم
و دلیل این لبخندها دیگر تو نیستی
اما هیچوقت مرهم نیافت
جای زخم بوسه ای
که آخرین یادگاری ات بود
بر روح خستۀ من!


سینا توکلی
هفده اردیبهشت نود و دو


۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

عادت



قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به گِل
تا جهانم به سر آید از غم

پشت دریا اگر شهری هست
مالِ ما نیست
غریبان نوش باد!


موج بر صخرۀ دل می کوبید
و من ازعطر فروش پرسیدم
«بویِ دریا داری؟»
- بزنم بر سرِ این دلتنگی -
شایدی رفت
دگر بازنگشت.

دوازده اردیبهشت نود و دو - آلمان

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...