۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

عادت



قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به گِل
تا جهانم به سر آید از غم

پشت دریا اگر شهری هست
مالِ ما نیست
غریبان نوش باد!


موج بر صخرۀ دل می کوبید
و من ازعطر فروش پرسیدم
«بویِ دریا داری؟»
- بزنم بر سرِ این دلتنگی -
شایدی رفت
دگر بازنگشت.

دوازده اردیبهشت نود و دو - آلمان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...