- «انسان های موفق آن هایی نیستند که هدف های عالی و بلندپروازانه در سر دارند. انسان های موفق کسانی هستند که هدف های کوچک اما واقع بینانۀ خود را وسیلۀ رسیدن به قلّه قرار می دهند. وسیله را هدف قرار دادن؛ ساختن بنایی که بر روی پایه های استواری سوار شده باشد؛ آجرهایی که روی هم چیده می شوند تا استحکام لازم را داشته باشند. "استحکام لازم" همان هدف است.»
- «دو مسیر وجود دارد: یکی آرام و مطمئن پیش می رود، دیگری ریسک می کند، - می برد یا می بازد -، اما لذت می برد. قلّه همیشه بهترین جایِ کوهستان نیست. بهمن از دامنه های کوه به درّه می ریزد و من مرجانِ تهِ اقیانوس را به پرچمی ترجیح می دهم که قلّه را فتح می کند اما مسیر بازگشتش کماکان زمین است. تو آهسته و پیوسته برو! بگذار بگویند به آنچه خواست، رسید. مگر بهترین از این هم ممکن است؟ من ولی درّه را بیشتر می پسندم. سقوط از قلّه به درّه یعنی آزادگی. یعنی مرگ. و بدان که مرگ اسم نیست! مرگ صفتی است که جریان دارد و وجودش اجتناب ناپذیر. طی کردنِ مسیرِ زندگی با هدفِ رسیدن از نقطه ای به نقطۀ دیگر، با اندیشۀ تحرّک در یک چارچوبِ سرد و مشخّص، با باور به هدف گرایی، به رئالیسمی که هنر، عشق و هیجان را نابود کند، چیزی جز به انجام رساندنِ مراحلِ زندگیِ یک انسان به عنوان محصولی از تکاملِ زیستی نیست. حسِّ گرایش به پیله شدن و تنیدن، اما در نهایت پیله ماندن. ترس از رهایی. مرگ پایانِ کرمِ ابریشم نیست. مرگ گذری است میان دو زندگی. و سوالی که باقی می ماند: آیا پروانه زندگی ِ قبلی اش را به یاد می آورد؟..»
- «امان از شک و تردید که ریشه می سوزاند! بپذیر و ایمان بیاور! راست یا چپ! خوب یا بد! اما سرگردان نمان که سرگردانی خورۀ ذهن است. مذهب و عرف و قانون بهانه است. این نظم است که انسان را به تکامل رسانده و می رساند.»
احمدرضا احمدی می نویسد:
«و این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت ...
می گفتند از کودکی به ما که زمان باز نمی گردد!
اما نمی دانم چرا
این بعدازظهرهای جمعه بازمی گشتند!»
من می نویسم:
"این بعدازظهر های جمعه" نه تنها زمان
بلکه مرزهای جغرافیایی را هم رد کرده اند.
غروبِ یکشنبۀ اینجا، همان "بعدازظهر های جمعه" است
که لباس غربت به تن دارد.
«خاطره؛ حسّی که از دوران کودکی به وجود آمده، به مرور زمان به خاطر سپرده شده و تا سنین بالاتر به یاد آورده شده باشد.»
به یاد آورده شده باشد!
آورده شده باشد!
شده باشد!
باشد!
- «دو مسیر وجود دارد: یکی آرام و مطمئن پیش می رود، دیگری ریسک می کند، - می برد یا می بازد -، اما لذت می برد. قلّه همیشه بهترین جایِ کوهستان نیست. بهمن از دامنه های کوه به درّه می ریزد و من مرجانِ تهِ اقیانوس را به پرچمی ترجیح می دهم که قلّه را فتح می کند اما مسیر بازگشتش کماکان زمین است. تو آهسته و پیوسته برو! بگذار بگویند به آنچه خواست، رسید. مگر بهترین از این هم ممکن است؟ من ولی درّه را بیشتر می پسندم. سقوط از قلّه به درّه یعنی آزادگی. یعنی مرگ. و بدان که مرگ اسم نیست! مرگ صفتی است که جریان دارد و وجودش اجتناب ناپذیر. طی کردنِ مسیرِ زندگی با هدفِ رسیدن از نقطه ای به نقطۀ دیگر، با اندیشۀ تحرّک در یک چارچوبِ سرد و مشخّص، با باور به هدف گرایی، به رئالیسمی که هنر، عشق و هیجان را نابود کند، چیزی جز به انجام رساندنِ مراحلِ زندگیِ یک انسان به عنوان محصولی از تکاملِ زیستی نیست. حسِّ گرایش به پیله شدن و تنیدن، اما در نهایت پیله ماندن. ترس از رهایی. مرگ پایانِ کرمِ ابریشم نیست. مرگ گذری است میان دو زندگی. و سوالی که باقی می ماند: آیا پروانه زندگی ِ قبلی اش را به یاد می آورد؟..»
- «امان از شک و تردید که ریشه می سوزاند! بپذیر و ایمان بیاور! راست یا چپ! خوب یا بد! اما سرگردان نمان که سرگردانی خورۀ ذهن است. مذهب و عرف و قانون بهانه است. این نظم است که انسان را به تکامل رسانده و می رساند.»
احمدرضا احمدی می نویسد:
«و این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت ...
می گفتند از کودکی به ما که زمان باز نمی گردد!
اما نمی دانم چرا
این بعدازظهرهای جمعه بازمی گشتند!»
من می نویسم:
"این بعدازظهر های جمعه" نه تنها زمان
بلکه مرزهای جغرافیایی را هم رد کرده اند.
غروبِ یکشنبۀ اینجا، همان "بعدازظهر های جمعه" است
که لباس غربت به تن دارد.
«خاطره؛ حسّی که از دوران کودکی به وجود آمده، به مرور زمان به خاطر سپرده شده و تا سنین بالاتر به یاد آورده شده باشد.»
به یاد آورده شده باشد!
آورده شده باشد!
شده باشد!
باشد!
باشد تا به یاد آوریم.
یادآوریم
یا داوریم؟
یا داوریم؟
..
آذر/ نودودو - آلمان
![]() |
| "من یک شب مغزم را روی کاغذ ریختم." |

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر