بیدار می شوم
باز می کنم پنجره ای را که نگاهش
سطح مه آلودِ شهر را دنبال می کند
- دیشب برف سنگینی بارید
و زمین پنهان شد
پشت ریزی پلک ها
زیر تخیل یک ذهن -
خماریِ سحرگاه
نه از ترکِ یار است
و نه در آغوش می گیرد
تنهاییِ بی انتها را.
و برفی که هنوز می بارد
به سادگی دلتنگی ..
زندگی را باید یک صبحِ زود
همچو سیگاری آتش زد
و به کام گرفت..
باز می کنم پنجره ای را که نگاهش
سطح مه آلودِ شهر را دنبال می کند
- دیشب برف سنگینی بارید
و زمین پنهان شد
پشت ریزی پلک ها
زیر تخیل یک ذهن -
خماریِ سحرگاه
نه از ترکِ یار است
و نه در آغوش می گیرد
تنهاییِ بی انتها را.
و برفی که هنوز می بارد
به سادگی دلتنگی ..
زندگی را باید یک صبحِ زود
همچو سیگاری آتش زد
و به کام گرفت..
سینا توکلی - ده/ده/نود و یک
هامبورگ،آلمان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر