۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

به همین سادگی

بیدار می شوم
باز می کنم پنجره ای را که نگاهش
سطح مه آلودِ شهر را دنبال می کند
- دیشب برف سنگینی بارید
و زمین پنهان شد
پشت ریزی پلک ها
زیر تخیل یک ذهن -
خماریِ سحرگاه
نه از ترکِ یار است
و نه در آغوش می گیرد
تنهاییِ بی انتها را.
و برفی که هنوز می بارد
به سادگی دلتنگی ..
زندگی را باید یک صبحِ زود
همچو سیگاری آتش زد
و به کام گرفت..

سینا توکلی - ده/ده/نود و یک
هامبورگ،آلمان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...