۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

اسناد یک نویسنده

نوشته های قدیمیم رو می خونم. دوس دارم دستکاریشون بکنم، عوضشون بکنم، یه دونه از اون "عشق"هایی که اون اوایل زیاد تو نوشته هام بود کم بکنم و بجاش بیشتر نقطه بذارم؛ هرجا که سکوت معنی بهتری می ده. مثه مهندسی که ده طبقه از ساختمونی رو ساخته باشه، بعد از طبقۀ ده هرچی پایین تر می آد بیشتر متوجه این موضوع می شه که طبقه ها نیاز به مرمت دارن. ولی اینکارو نمی کنم. من مهندس ساختمان نیستم. من می نویسم و نوشتن رو هم از کسی یاد نگرفتم. یه روز آفتابی تصمیم می گیرم که رپ بگم و تو یه غروب پاییز غزل می خونم و از احساس می نویسم.  هیچ چارچوب و مرزی واسه کاری ندارم که با عشق انجامش می دم و اینجاس که عشق بی نهایت بودنش رو نشون می ده. تک تک این نوشته ها به تنهایی آینه های کوچیکی هستن که فضای فکری من تو برهه های زمانی خاص رو نشون می دن - تصاویری متفاوت با چیزی که الان هستم - این نیاز به تغییر تو نوشته ها علاوه بر گواهی بر پیشرفت نگارشی نشونۀ اینم هست که اون برهه های زمانی خوشایند نبودن و دیگه مورد استناد برای شرایط فعلی نیستن. نگارش روند سیری افکار و احساسات سرمایه ایه که هر نویسنده ای واسه خودش به ارمغان میاره.  مهر هزار و سیصد و نود می نوشتم :  "وقتی کنارهم هستیم، من و تو، در این دنیای بی رحم، می دانیم که اگر آسمان هم برنتابد، سیاهی های زمین را، من و تو باقی خواهیم ماند، در کنار یکدیگر..."   الان می دونم که هر آغازی یه پایانی داره. زندگی همینه. یه روز تصمیم می گیری که دیگه سیگار نکشی بعد یه عمر می شینی غصۀ مشکلات زندگی رو می خوری.

مهر نود و دو - هامبورگ 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...