۱۳۹۹ خرداد ۲۱, چهارشنبه

چشمانش


چشمانش ابتدای ایمانم بود
امتداد باورم به اسناد متفکرانی 
که بر رابطۀ درد-عشق گواهی داده اند
اعتمادم بود به جادوی طبیعتی جاری
 در ساختار ذهنی که به تصویر می کشد
در پایداری سِرّی که انسجام کلیّتی محض را کنکاش می کند
در آشکاریِ شعری برگرفته از ماورای هستی..

و به همان سان ساده.
 به سادگی نسیم خنکی که آن روز
- لابه لای یکی از آخرین عصرهای بهاری دل انگیز -
روی پلکان نازکش آرام گرفت.
به سادگی نگاهش که گاه رویاها در عمقش نهفته بود
و گاه تهی، تهی تر از حتی استکان قهوه ام،
که نوشیدمش تا ته
که پوشیدم من آن رخت
تا آراسته گردم در نظرش
آغشته گردم از رنگ
تا ساکن گردم در حَضَرش.

[...]

آه که در نگاهش تضادی بود با طعمی فانی
فضایی بود به رنگ زندگانی، 
قضایی بود با بوی درد
با روی عظمت عاطفه ای برجا مانده در آن سوی مرزهای نفسانی..

چشمانش ابتدای ایمانم بود
نگاهش ایستاده پررنگ لبۀ ایوانم
همان لبۀ ایمانم 
که با آرزوی دیدارش ویران می شود هر شب
و سحرگاهان چشم به تحققش می گشاید.

سینا توا
چهارده خرداد نود و نه / برلین
تصویر: نیکاسکیج

اینستاگرام: https://www.instagram.com/nickascage





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...