۱۳۹۹ خرداد ۲۴, شنبه

‎مغرب


نوشته اند بزرگان تاریخ در باب عشق
چشیده اند طعم شیرین روزهای دلواپسی را
پرسیده اند سوال های پیچیده 
مجنون را کدام تلنگر زمانه دگرگون کرد؟
کدام آینه عکس لیلی را بر خاطر او ثبت کرد؟
ثریا را گشتم و پیدا نشد رازی که این حادثه اجتناب ناپذیر در خود پنهان دارد.
دریا را درنوردیدم و شیدا نشد ذهن کاشف مردی که آخرین سیگار پاکتش را بخشید.
به خود می آیم و از خود بی خود می شوم.
"این تویی که دگر نیستی یا منی که نمی خواهد باشد؟"
نمی دانم. چیزها نمی دانم.
گمراه شده بودم.
گمشده من اما در ما نبود.
 من در این واژه، در این متن، من را یافتم.
منی که دگر‌ من نبود.




دی نود هشت - برلین



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...