روزگاران قدیمی پسری
بود و سحر دم زد از آن کاخ گلستانه
شب افسانه گری قفلِ کلامش
چو نگاهی شهوانی بدرید
[قطره عرق کوچکی از پیشانی ام سرازیر شد،
آفتاب از لب ایوان بر دیوار اتاق کمانه می زد،
من بودم
و ارکستر پرندگان سحرخیز محلهّ!]
| - پرنده چه می داند محلّه چیست؟
چه می داند مالک مرزها کیست؟
یا خانهٔ دوست کجاست؟
او نیامده است برای ماندن.
او آماده است برای رفتن.
او آماده است برای پر کشیدن،
برای پرواز. |
نطفۀ عطف روایات زمینی
به گمانم که عزاست
مردمان خرد و عقل
ز رسوایی جادو به خروش آمدنی
داد و فریاد زدنی
آی قلمدار کجاست؟
مگر این بره رهاست؟
ز تظاهر به خرد
خون از ریر و زبر
گشت جاری به روایی
چو از او مغفرتی بود
بند از آنش برهانید
ز کدام نظر و دعایی کمک آمد؟
.. هـِــی
[جرعه آبی می نوشم، گویی طعم واژگان را قبل از نوشتنشان می چِشَم، طعمِ آب را..!]
در این حادثه از خویشتنم جسته فرایند
که هر واژه به یک راز و هر اندازه بیانی
گر به خفت بگشاید چو زبانی
دگر از هیچ نخواهم بسرود
چه بمانی چه نمانی..
که ز هر خواستنم
باختم این تن به طمع
کاستنم خود به رمق
کاشتم این گل به ثمر
سر به کمر داشتنم
[انگشتانم را بی محابا روی کیبورد جابه جا می کنم.]
حقۀ مرگ،
مسخ در طعمۀ رنگ،
شب در جامۀ مشکی
به ستوه آمده است
ذهن یک کوره گر است
کوه بر گریه نشست
مرد شد آدم هفت خط و زرنگ
خط بر آن ریش درخت
پس از این پس که برقصیدم و خندیدم و مست
[ فریاد می کشم، سرم را میان دستانم می گیرم، بلند می شوم..]
سبز شد ریشۀ من
پند در آغوش گرفتم
که از این دسته جدا باید شد،
که از این گله جدا باید کرد
که از این محفل بی مهر
رها باید رفت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر