موج قایق را به ساحل می رساند
مسیر آغاز را به پایان
زمان گمشده را مابین روزهای تقویم پیدا می کند
و خورشید کنار مردی از خواب بر می خیزد
که تمام شب را محو تماشای ماه بیدار نشسته است.
آری! واقعیت زادۀ نگاه من است به دنیایی که زادۀ واقعیت است.

...
رنگ ها رفته اند
از چهرۀ تاریک منظره
در ابعاد هستی، آنچه خواهد ماند
تنها آخرین نت سمفونی سکوت است.
به این لبخند می خندم
به این ترسیم بی هیاهوی زندگی
بر دیوار هستی
که ساده ترین زیبایی ها را
با سردترین رنگ ها
آغشته کرده است.
به آسمان می خندم
که همچو مادری
نوزادان نحیفش را در بالین خود می پروراند.
و پرواز شروع تولد آدمیست...
که از خاک برخاسته است
هبوط روح است از زمین
ندای آکنده از همین شعر که هنوز جاریست در بستر من،
که «ما آکنده از همیم!» و انتهای هر ستاره ای نیز تب اختریست
سرد بر دامن هستی که من رصدش می کنم و او می داند این را.
[و من به تصویر خود در آینه نگریستم و هربار مردی به من می نگریست که من نبودم.
و من به تصویر خود در آینه گریستم و هربار زنی اشک هایم را پاک می کرد که من بودم.
و موج در نگاهم یک لبخند بود.
لبخند، اشک بود
و اشک،
انتشار شعر ممنوعۀ من به دست ناشر قاتل.]
زمستان نود و پنج
جایی در همین نزدیکی
لبخند، اشک بود
و اشک،
انتشار شعر ممنوعۀ من به دست ناشر قاتل.]
زمستان نود و پنج
جایی در همین نزدیکی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر