نه تو آن برف زمستان که یکرنگ باشی
به سرم هرچه که آید، من آن ساده دلم
نظری نیست اگر در پی نیرنگ باشی
به دلم شعله فکندی، منم آن آب روان
بزدایم گنهانت، گرچه دل سنگ باشی
من سرباز که از مکتب عشق می آیم
تو یزیدی چه بسا فاتح این جنگ باشی
به گمانم که دگر خاطر من یاد تو را
به فنا داد، مبادا که تو در چنگ باشی
من از این خانه گذشتم، تو آسوده بخواب
روم از دیده که گهگاهی تو دلتنگ باشی
..
تابستان نود و پنج / ایران
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر