
من به دنیای تو نمی گنجم
دریای من مغشوش و طوفانیست
تو ساحل آرام را برگزیده ای
آسمان من ابری و بارانیست
تو به رنگین کمان دل می بندی
کوهسار من گرفتار بهمن است
تو در باغ سرسبز خود
سبد از شقایق و زنبق پر می کنی.
تو هر روز صبح
موهایت را از پنجره اتاق
به دست آفتاب می سپاری
شب ها زیر بالین مهتاب
چشم بر تاریکی ها می بندی
من تا سحر بیدارم
و روز را به دنبال رستگاری می دوم
من با دستان خالی،
به جنگ سرد زندگی می روم ..
من به دنیای تو نمی گنجم
تو می خندی و من گنگم
تو آهویی و من گرگم
تو سرخوش از دویدن های پی در پی
تو سرمست از علفزارهای بی بن بست
من سکوت در متن هر زوزه
من درگیر جنگ هر روزه
من نگاه یک کودک به ویرانه های هیروشیما
وقتی آخرین بازمانده دهکده است
تو تجلی یک پادشاهی
شکوه تاریخ در فراخ مرزهای کهن
تزئین یک سلسله با آرایۀ قدرت.
تو آهویی و من گرگم
تو سرخوش از دویدن های پی در پی
تو سرمست از علفزارهای بی بن بست
من سکوت در متن هر زوزه
من درگیر جنگ هر روزه
من نگاه یک کودک به ویرانه های هیروشیما
وقتی آخرین بازمانده دهکده است
تو تجلی یک پادشاهی
شکوه تاریخ در فراخ مرزهای کهن
تزئین یک سلسله با آرایۀ قدرت.
من به دنیای تو نمی گنجم
تو سازی و آواز سر داده ای
من واژه ام، خود متن
سکوت در بطن زمان جاری می شود
و در تکرارها انکارها نهفته است
و شعر، سمفونی دردهای نگفته است.
شعر، میوه ای نشسته است
که بر حوضچه زندگی نازل می شود.
هامبورگ نود و پنج
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر