
چشمانت انتزاعی ترین تصوراتِ مرا
با ابتدایی ترین ادبیاتِ دنیا درآمیختند
و شعر، سمفونیِ داستانِ غم انگیزی است
که از روزهای بربادرفته حکایت می کند.
اکنون من مانده ام،
تنهاییِ پس از باران
و عکس های سیاه و سفیدی
که مرورگرِ خاطراتِ تو شده اند.
تنهاییِ پس از باران
و عکس های سیاه و سفیدی
که مرورگرِ خاطراتِ تو شده اند.
از این پس تنها سیگار به پایم خواهد سوخت
و من به همین نیز قانعم
من به همین انزوایِ ناگزیر دل بسته ام
به سردی دستانم، در تاریکیِ مبهمِ خیابان.
فکر می کنم دیگر رنگ چشمانت را از یاد برده ام
و من به همین نیز قانعم
من به همین انزوایِ ناگزیر دل بسته ام
به سردی دستانم، در تاریکیِ مبهمِ خیابان.
فکر می کنم دیگر رنگ چشمانت را از یاد برده ام
و سیاهی شب دیگر مفهومی ندارد
و حسِّ تلفیقِ نگاه هایمان
دیگر سالیان سال است که در فراسویِ مرزهایِ خاکی
به دستِ فراموشی سپرده شده است..
اسفند نود و دو / آلمان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر