۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

تنهایی




چشمانت انتزاعی ترین تصوراتِ مرا
با ابتدایی ترین ادبیاتِ دنیا درآمیختند
و شعر، سمفونیِ داستانِ غم انگیزی است
که از روزهای بربادرفته حکایت می کند.
اکنون من مانده ام،
تنهاییِ پس از باران
و عکس های سیاه و سفیدی
 که مرورگرِ خاطراتِ تو شده اند. 
از این پس تنها سیگار به پایم خواهد سوخت
و من به همین نیز قانعم
من به همین انزوایِ ناگزیر دل بسته ام
به سردی دستانم، در تاریکیِ مبهمِ خیابان.
فکر می کنم دیگر رنگ چشمانت را از یاد برده ام
و سیاهی شب دیگر مفهومی ندارد
و  حسِّ تلفیقِ نگاه هایمان
دیگر سالیان سال است که در فراسویِ مرزهایِ خاکی 
به دستِ فراموشی سپرده شده است..

اسفند نود و دو / آلمان


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...