۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

مشاعرۀ درون-ذهنی

س: من با طبیعت بیشتر خو می گیرم، راحت تر شعر می گم و واضح تر می تونم حسّم رو منتقل کنم. هر عنصرِ طبیعی برای من نماد و مفهومِ خاصّی داره. اصلآ شعر فرزندِ طبیعته؛ مثل موسیقی، نقاشی و همۀ هنرهای دیگه..

« سرشتِ جانِ من از کوهستانی سرد زاده شده است
جایی که از ماورای ارتفاعاتِ یخ زده اش
بهمن به آغوشِ درّه می ریزد،
جایی که سیاهیِ شب 
با سپیدیِ برف می آمیزد
و طبیعت خود را از حلق می آویزد. »

ه: این سبک - تشریحِ صفاتِ انسانی با استفاده از عناصرِ طبیعت - بیش از حد رایج و قدیمیه. مخصوصأ اینکه تجسّمِ اینگونه صحنه ها با توجه به زندگیِ شهرنشینی و روزمرگی های مدرنِ ما، دیگه واقع بینانه نیست. 

« هوایِ مه آلود شهر 
چهرۀ تاریکِ مردم را در ابهام فرو می برد
دیگر هیچ نگاهی اسیر نمی گیرد
و هیچ صدایی بخاطر سپرده نمی شود.
التهابِ هوای شب
سکوتِ مرگبارِ ثانیه ها
و دلهرۀ هجومِ خاطرات
میهمانان ناخوانده ای بودند،
که به این سرای متروکه آمدند
و با "رفتن" غریبه شدند. »





م: ساده عرض می کنم این یک اختلافِ سلیقه ایه. به شعر می شه از دریچه های گوناگون نگاه کرد. هرکسی با توجه به ادبیات و تخیّل و سلیقۀ مختصِّ خودش می نویسه. اینکه حالا صحبت از کوهستانی سرد باشه، یا خیابانی خلوت،  به نوع دید و طرز تفکّرِ نویسنده بستگی داره.

« من از فراز کوه های یخی 
به تراکمِ ساکتِ شهری می نگرم
که در اعماقِ درۀ فراموشی به خواب رفته است
آنجا که مغز های سنگینِ شرقی
انبوهِ برف ها را پارو می کنند
و مهاجرانِ غربت 
مدافعانِ قسمتند؛
ساقیانِ هبوط،
یاغیانِ غریزه اند
 ناجیانِ سقوط،
اسیرانِ تعصّب. »

اسفند نود و دو - هامبورگ،آلمان











هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...