۱۳۹۲ اسفند ۲۳, جمعه

در بندِ آزادگی

دلم را مست کرده،همان زلفِ پریشانت
که پشتِ کششِ عطرِ تو پنهان است
تنم را گرم کرده، همان معجزۀ مستِ نگاهت
که در روشنی صبح گرفتی به اسارت

- و من از سادگیِ بوسۀ تو برخاستم
من در این همهمۀ وسعتِ دنیا
تو را در خواستم.-
و دگر باکی نیست، گر چُنین دیوانه ام!
من به یک عکس، به یک خاطره دل می بندم
عابران می گذرند
من فقط می خندم. 

ریشه در خاکم ولی در آسمان آواره ام
تا تو در بندِ منی
تا ابد آزاده ام
..


اسفند نود و دو - مونیخ



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...