۱۳۹۳ فروردین ۱, جمعه

بهار گمشده

- هامبورگ -
"اوّل، فروردین است
شاید هم آخر، زمستان."
خلاصه می کنم :
خانه ام را تکان دادم
نشانی اش گم شد
و بهار بی اعتنا عبور کرد.
از آن پس
دیوارها بوی باران گرفتند
و پیراهنم رنگ گذشته را 
به گمانم پاییزِ امسال هم
به درازا خواهد کشید
و فردا همان دیروزی خواهد بود
که امروز فرا می رسد،
مثل همیشه!

اوّلِ فروردین است
و چه من باشم،
چه تو نباشی،
آنچه که به ما می رسد، نمی رسد.
 چه ما باشیم،
چه آنها نباشند،
زمان تکرار می شود
و تکرار تکراری تر.

« کنارم بشین!
و با خنده ات قربانی بگیر
به تنِ سرمازده ام لباسِ بهاری بپوشان
و به آرامی با من بمیر .. »

اول فروردین نود و سه / آلمان





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...