شاید هم آخر، زمستان."
خلاصه می کنم :
خانه ام را تکان دادم
نشانی اش گم شد
و بهار بی اعتنا عبور کرد.
از آن پس
دیوارها بوی باران گرفتند
و پیراهنم رنگ گذشته را
به گمانم پاییزِ امسال هم
به درازا خواهد کشید
و فردا همان دیروزی خواهد بود
که امروز فرا می رسد،
مثل همیشه!
اوّلِ فروردین است
و چه من باشم،
چه تو نباشی،
آنچه که به ما می رسد، نمی رسد.
چه ما باشیم،
چه آنها نباشند،
زمان تکرار می شود
و تکرار تکراری تر.
« کنارم بشین!
و با خنده ات قربانی بگیر
به تنِ سرمازده ام لباسِ بهاری بپوشان
و به آرامی با من بمیر .. »
اول فروردین نود و سه / آلمان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر