هوا،سرد و مه آلود.
روی نیمکتی در پارک نشسته بود و مرتب به ساعت مچی اش نگاه می کرد.همچنان که انتظار می کشید سعی می کرد خوابش نبرد .دستانش را با فوت دهانش گرم می کرد.نمی توانست پاهایش را تکان بدهد،سرما آن ها را بی حس کرده بود.آخرین سیگارش را هم زیر کاپشنش روشن کرد.می دانست که آن وقت شب هیچ کس از آن کوچۀ تاریک عبور نخواهد کرد جز یک نفر.
ساعت 3 بامداد؛
بین خواب و بیداری،نگاهی به ساعتش انداخت و خاکسترهای سیگار را که روی تنش ریخته بودند،پاک کرد.آخرین امیدهایش را هم زمانی از دست داد که دانه های برف شروع به باریدن کرده بودند.از جایش به زحمت بلند شد و ناامید به سمت خانه رفت.در راه خانه با اتومبیلی که دید مصاعدی نداشت تصادف کرد و کشته شد.
ساعت 3 بامداد؛
بین خواب و بیداری،نگاهی به ساعتش انداخت و خاکسترهای سیگار را که روی تنش ریخته بودند،پاک کرد.آخرین امیدهایش را هم زمانی از دست داد که دانه های برف شروع به باریدن کرده بودند.از جایش به زحمت بلند شد و ناامید به سمت خانه رفت.در راه خانه با اتومبیلی که دید مصاعدی نداشت تصادف کرد و کشته شد.
فردای آن روز درحالی که برای جمع کردن وسایلش به اتاقش رفته بودند برگه ای چسبیده به کمدش پیدا کردند که رویش نوشته شده بود:«قرار ملاقات با مرگ؛ساعت 2 بامداد.»
بیست و پنجم بهمن ماه 1390 - هامبورگ،آلمان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر