۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

کوچۀ دلتنگی


در کوچۀ دلگیر و سرد ما،روییده است درخت دلتنگی
از سالیان پیش تا امروز،نشنیده ایم از خانه ها زنگی
دل های آدم ها همه مدفون، زیر غبار و گرد خاموشی
رنگ درختان چون هوای روز،رنگ فراموشی و بیرنگی
تن خسته و بی حال ازاین دنیا،روز و شب اندوه است و تنهایی
ما زخم روزگار به جان خوردیم،هرکس که رد شد زد به ما سنگی
تنها سکوت است و پشیمانی،تنهای صدای فتح یک پوچی
گاهی صدای خستۀ یک مرد،جز آه و ناله نیست آهنگی
در کوچۀ ما سالیان سال،فصل شکوفایی زمستان است
یک شب به امید نجات ما،رد شد از این کوچه سگ لنگی
ما زندگی را در تهاجم ها،در سختی های تلخ این غربت
در حس بیداری به هم باختیم،حالا اسیر مستی و منگی
هیچکس به یاد کوچۀ ما نیست،انگاری از دنیا گذر کردیم
از این جدایی تا ابد مردیم،بعد از همان درخت دلتنگی


هفتم اسفند ماه 1390- هامبورگ،آلمان



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...