۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

زمستان، آیینۀ درون

عکس: فوریه 2014 ، هامبورگ
«انگار سالیانِ سال خواب بوده ام
یا چرا برخاستنم حس عجیبی دارد؟
- حتی پرسیدنم لحن دیگری .. -»

به نام زمستان
که درعمقِ تاریکی زاده می شود
در بُعد تاریخی ترین لحظه هایم
آغازِ انقلابی جدید را رقم می زند.

سپیدۀ سحر در کمینِ سپید رخِ شهر
خبر از ظهورِ فصلِ سرد می دهد
و من به دور از کینه و ترحّم و قهری،
به درختِ کهن سالی می نگرم
که شاخه های عریانش را به دست باد سپرده است
ولی کماکان ایستاده و نفس می کشد
تا کرامت از دست رفته را
از بهار در راه باز پس بگیرد ..

من به طبیعت ایمان می آورم
و به جوانه های بعد از مرگ
و به قاعدۀ فانی بودنِ لحظه ها
و به نقشِ زمان در صحنۀ زندگی؛
آنجا که تنها صدا می ماند
افکار و اسرار و اشعارم
ریشۀ درختی را می کارند
که آتیه اش جنگل است.

آیینه ام تصویر مردی را نشان می دهد
که در آستانۀ بیست سالگی
ترشحاتِ مغزش را
به دستِ زمستان می سپارد
تا بهاری دیگر.



دی نود وسه / آلمان

 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...