۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

پارادوکس مغزی

«من از پر از تضادم.
پر از پارادوکس های گنگی که در هوا معلّقند. و در جسم. و در روح.
من عاشقِ دورانِ کودکی ام بودم اما خیلی چیزهای آن زمان را دیگر بخاطر نمی آورم. عاشقِ تابستانم اما باران را بیشتر فهمیده ام. عاشق خوابم اما اکثرِ اوقات بیدار بوده ام. عاشقِ فوتبالم و شعرهای اردلان سرفراز. من عاشق اینم که یک عصرِ جمعه روی ایوانِ خانه ام بنشینم، سیگاری روشن کنم، کتابی بخوانم و موسیقی دلخواهم را گوش کنم. عاشق اینم که با اطرافیانم گرم بگیرم اما تنهایی را ترجیح می دهم.
[این تکه هایِ شکسته را می بینی؟]  
پازل نیستم. بیشتر به علامتِ سوالی می مانم که حتّی نقطه اش را هم گم کرده است. و نقطه های فراوانی اطرافم را پر کرده اند که مالِ من نیستند. شاید متعلّق به علامتِ تعجبی باشند که نوارِ مغزی مرا رسم می کند ..»


 «من مطمئنم که سلول های مغزم گاهی اوقات دسته جمعی خودکشی می کنند. مطمئنم که پاییز زیباترین فصل سال است و هرگز به کسی که خوابش را می بینم پناه نمی برم. انگشتانم رویِ کیبوردِ خاک خوردۀ دوست داشتنی می رقصند. دوست داشتنی می رقصند. اگر قرار باشد زندگی ما را به بازی بگیرد من نظاره گر خواهم بود. می خواهم بیرون بمانم از صحنه هایی که برای خلق شدن دست به التماس می برند. بگذار ندانیم فردا چه پیش خواهد آمد و کدام گمشده سهمِ من و تو خواهد بود. شبیهِ علامتِ سوالی شده ام، پایانِ یک متنِ کوتاه. دربارۀ آفرینش. تا وقتی تجسم می کنم، زندگی خواهم کرد. تا وقتی خیال می پردازم، زندگی خواهم کرد. تا وقتی شب به صبح می رسد، زندگی را خواهم کرد.»
 آبان نود و دو / آلمان 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...