۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه

غربت



غربت

چه ظلمی! وقتی از کنج ِ دیاری
بگرید آدمی در طیف غربت
غم ِ هجران گرفته خواب ِ چشمان
نمی گوید چه می خواهد ز قلبت

نمی گوید که شعله های دوری
بسوزاند همه روح و روانش

اسیر ِ فکر و این مرز ِ جدایی
نشانده شعر ِ تلخی بر زبانش
 

چو پاییز ِ درازی بی بهاران
هرازگاهی گریستن زیر باران
تحمل می کند ناچار و آرام
برای لحظۀ دیدار ِ یاران

به چشم او بهشتی چون وطن نیست
لباس ِ مرد ِ بیگانه به تن نیست
چه دردی دارد این فقدان ِ میهن

به رسم بی سوادی بیوتن نیست



 سینا توکلی  
بیست مرداد نود و یک 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...