عشق همان کودکی بود که یک شب،
تمام ِ سیگارهای ِ نفروخته اش را
یکجا کشید.
عشق همان زنی بود که پاکی اش را
به یکی از مردان ِ شهر باخت و
ناپدید شد.
عشق همان کبوتری بود که زمستان
به کوچ رفت و هرگز
بازنگشت.
عشق همان فرشته ای بود که روزی
به زمین سفر کرد واز آن پس
آواره شد.
عشق همان مردی بود که امروز
در هوای ِ مه آلود ِ سحر
خودکشی کرد...
نهم بهمن نود
هامبورگ

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر