۱۳۹۴ تیر ۵, جمعه

برزخ



نه آنقدر خوبم که در پسِ هر لبخندی آرام گیرم
نه آنقدرغمگینم که تسلیمِ بازیِ زندگی شده باشم
وگر امروز باران بگیرد 
یا آفتاب سرریز شود 
ذره ای از این حسِّ غریبِ برزخ کاسته نمی شود
آنگاه که نگاهم به آینه
تنها به منزلۀ تثبیتِ هویتی ست ظاهری
یا خندیدنم محکوم به مردانگی است.
آنگاه که حتی بوسه های یار دیگر
طعمِ گذشته را نمی دهند
یا صدایش آهنگِ همیشگی را ندارد 
آنگاه که حتی به عشق نیزعادت می کنی
به نخواستن، 
به تردیدِ میان ماندن یا رفتن
نوارِ قلبی ات خطِ صافی را می ماند
که مدتهاست دیگر نوسان ندارد
که مدتهاست دیگر پنجره های رابطه
به سوی روشناییِ حقیقت گشوده نمی شوند
و عاشقانه هایم
دچار روزمرگی شده اند.

نوشتم و حال پاک می کنم از نو
سروده می شوم در متن این شعر
گوش می دهم به آوای صداقتی
که از اعماق قلبم زاده می شود
« شاید هنوز امیدی هست .. »
- و باز با تردید آمیخته می شوم .

نه می توان رفت
نه می شود ماند
یا باید خندید و از این روزهای مضحک گذشت
یا تا ابد در کودتای جبر بر علیه اراده خاموش ماند .
شاید روزی دیگر خورشید غروب نکند
و ما در انتهای زمان ساکن شویم
آنجا که میان اشک و لبخند فرقی نیست
و هیچکس به اتهام ناگزیر بودن
به قهقرا نخواهد رفت .

تیر 94 / آلمان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«بدنی که زندگی می‌کند، روحی که می‌میرد.»

   « بدنی که زندگی می ‌ کند، روحی که می ‌ میرد.» اکنون که می نویسم، انگار در این بیست روز گذشته بیست سال پیرتر شده‌ام. در این روزهای دور از ...